داستان کودکانه امام حسن عسکری(ع)




۹ام آذر ۱۳۹۶ سورن

داستان کودکانه امام حسن عسکری(ع)

داستان کودکانه امام حسن عسکری(ع) برای مهد و پیش دبستانی

برای دیدن شعرهای کودکانه امام حسن عسکری ع کلیک کنید.

داستانی از کودکی امام حسن عسکری (ع)

روایت شده هنگامی که امام حسن عسکری (ع) کودک بودند ، روزی کنار پدر که مشغول نماز بودند به چاه آبی افتادند .

شیون زنها بلند شد امام هادی (ع) بعد از نماز به آنها فرمودند: آرام باشید برای او اتفاقی نمی افتد.آنها مشاهده کردند

آب از ته چاه کم کم بالا آمد تا به لبه ی چاه رسید.امام حسن عسکری(ع) بالای آب آمدند در حالی که با آب بازی می­کردند.

به این ترتیب امام حسن ع از چاه بیرون آمدند.

منبع:انوار البهیهء ص ۴۸۳

**************************
داستانی از امام حسن عسکری (ع)

حیوان نا آرام

خلیفه اسب یا استری چموش و خطرناک داشت که هیچ کس نتوانسته بود آن را رام کند و سوارش شود.

یک روز از امام خواست تا سوار آن اسب وحشی شود. قصدش این بود که حیوان امام را به زمین بکوبد یا با

لگد به او صدمه بزند. امیدوار بود که امام با این حادثه کشته و یا زخمی شود.
امام حسن عسگری(ع) جلو رفت. دستش را روی سر اسب گذاشت و نوازش کرد و به آرامی سوارش شد و

به طرف خلیفه حرکت کرد و فرمود:« این حیوان که بسیار آرام ونجیب است ! » خلیفه که از خجالت و دسپاچگی

نمی دانست چه کند گفت:«حالا که توانستید آن را رام کنید من آن را به شما هدیه می دهم.»

داستان کودکانه امام حسن عسکری(ع)

منبع:کانال عمودانا

تاریخ ارسال : ۵ام آذر ۱۳۹۶

بازدید : ۲۱ بازدید


مطالب پیشنهادی