داستان شب یلدا برای کودکان




۳۰ام آذر ۱۳۹۶ سورن

داستان شب یلدا برای کودکان

داستان شب یلدا برای کودکان بصورت زیبا و دلنشین

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

ننه سرما ، سوت و کور و بی صدا

پشت ابرای سیاه روی بوم آسمون نشسته بود
ننه سرما چاقالو  بد ادای غرغرو

دُشَکِش ابر سیاه، لحافش ابر سفید
ننه سرما نُه ماه از سال می خوابید

وقتی که بیدار میشد پا میشد تنهایی دست به کار می شد

ورد می خوند، جادو میکرد هاا میکرد ، هوو میکرد
هاا میکرد ابر سیاه پیدا میشد هوو میکرد، باد می اومد، سرما می شد

بشنوید از اون پایین توی کوه، روی زمین

کلاغا غار میزدند- غار ، غار ، غار می زدند
توی ده جار می زدند- جار ، جار ، جار می زدند

ننه سرما اومده- تیک و تیک و تیک سرده هوا

درها رو محکم کنین، سرما نیاد تو خونه ها

کرسی ها رو علم کنین منقل ها رو روشن کنین

لحافِ کرسی پهن کنین شب های چله بزرگ
شب های زوزه ی گرگ ننه سرما ورد می خوند

سنگ هارو یخ می زد و می ترکوند می نشست چاره ی چمباره می کرد

لحا ف پنبه ای شو پاره می کرد پنبه ها رو مشت مشت پایین می ریخت
رو زمین گوله گوله گوله برف می بارید منقل ها روشن می شد
کرسی ها علم می شد شب یلدا می رسید، تو خونه مون غوغا می شد

میوه های رنگ وارنگ همه جور، از همه رنگ
پسته و آجیل شور همه چیز، از همه جور

شب یلدا همگی بیدار می موندیم میوه و آجیل می خوردیم

شعرای قشنگ مو خوندیم شب های چله کوچیک

شب های تخمه شکستن، چیک و چیک
شب های قصه های قشنگ قشنگ

قصه های رنگ به رنگ قصه ی دیو و پری

قصه ی خروس زری قصه ی بز روی بوم

قصه دختر شاه پریون…

کم کمک زمستون هم سر می اومد

ننه سرما اون بالا با دلخوری  زار و زار گریه می کرد

مثل ابرای بهار گریه می کرد صدای پای بهار یواش یواش نزدیک می شد

ننه سرما اون بالا بوی بهار رو می شنید دست می برد به گردنش

زنجیر موراریدشو رو می کشید، پاره می کرد

همه مرواریداش روی اون دهکده ی کوچیک و زیبا می بارید

اما از، مرواریدم کاری از پیش نمی رفت
صدای پای بهار دیگه نزدیک شده بود
سبزه ها از زیر خاک سر میزدن
آسمون غرومب غرومب صدا میکرد

باد و بارون همه جا غوغا میکرد بعدش هم خورشید خانوم در می اومد

ننه سرما خوابالو کوله بارو بر میداشت

سر به صحرا می گذاشت همه ی مردم ده شاد می شدن

از غم آزاد می شدن زن و مرد و بچه و پیر و جوون
دست به دست هم دادن همگی شادی کنون

میزدن، میرقصیدن ای بهار، آهای بهار

اومدی، خوش اومدی صفا آوردی خیلی وقته که همه منتظریم
همگی چشم به دریم که بهار از راه بیاد، ازون ور دنیا بیاد

غنچه ها باز بشن همه ی مردم ده
دست به دست هم بدن مشغول کار بشن
بازم بهار شد آدما شد فصل کشت گندما
عید اومد و عید اومد سکه و سیب و سنبل
سبزه و سنجد و گل اسفند دونه دونه

اسفند سی و سه دونه باز بوی خوب پونه
عطر گل بابونه نه چک زدیم نه چونه
بهار اومد به خونه

*******************************************

داستان شب یلدا برای کودکان

در فصل پاییز

سارا دختر خوبی است.
او فصل زیبای پاییز را خیلی دوست دارد.
وقتی برگ درخت ها رنگارنگ می شود، سارا می گوید طبیعت خیلی زیبا شده است.
در فصل پاییز، برگ درخت ها کم کم زرد، نارنجی،قرمز، و قهوه ای می شود و می ریزد و تمام کوچه ها و
خیابان ها پر از برگ های رنگی می شود.

سارا دویدن روی برگ درخت ها را خیلی دوست دارد او از صدای خش خش آن ها لذت می برد. سارا با جارو و
خاک انداز برگ های حیاط خانه شان را جمع می کند و داخل باغچه می ریزد تا به کود گیاهی تبدیل شود.
سارا می داند در فصل پاییز پرنده دسته دسته به سرزمین های گرمسیر می روند.
او می داند به این کار پرندگان کوچ می گویند.

ارا از دیدن دسته ی پرنده ها که با سر وصدای کوچ می کنند، لذت می برد.
او احساس می کند پرنده ها هنگام کوچ کردن همگی با او خداحافظی می کنند او هم با خوش حالی برای آن ها
دست تکان می دهد و می گوید:به سلامت. وقتی سارا با پدر و مادرش به گردش می رود، همیشه یک چتر و لباس
گرم با خودش بر می دارد، چون می داند در فصل پاییز هوا ناگهان ابری می شود و باران می بارد و باد سرد می وزد.

سارا اولین فصل پاییز که اول مهر ماه است را خیلی دوست دارد، چون در این روز، مدرسه ها باز می شوند و سارا به مدرسه می رود.
او چند هفته قبل از اولین روز مدرسه همراه مادرش به فروشگاه می رود و کیف و مداد تراش و پاک کن و دفتر و
وسایل دیگری که برای مدرسه لازم دارد می خرد.

او روز ها را می شمارد تا اولین روز پاییز از راه برسد تا با خوش حالی وسایلش را داخل کیفش بگذارد، لباس قشنگ مدرسه
را بپوشد و به دبستان برود. سارا ممکن است در فصل پاییز سرما بخورد.
اگر او بیمار شود، در رختخواب استراحت می کند و هر غذایی را که مامان برایش درست می کند می خورد.
او دارو هایش را به موقع می خورد تا حالش خوب شود.

سارا آخرین شب از فصل پاییز را خیلی دوست دارد.
او می داند آخرین شب فصل پاییز که آخرین شب از ماه آذر است شب یلدا نام دارد.
سارا در شب یلدا همراه مامان و بابا به خانه ی مامان بزرگ و بابا بزرگ می رود و به آن ها هدیه می دهد.

مامان بزرگ و بابابزرگ هم با آجیل شب یلدا، هندوانه و انار از آن ها پذیرایی می کنند و برای آن ها شعر های قشنگ حافظ را می خوانند.
سارا از شعرهای حافظ و قصه های قشنگ مامان بزرگ و بابا بزرگ که در شب یلدا برایش تعریف می کنند خیلی لذت می برد.
وقتی آن ها از میهمانی بر می گردند با با می گوید: سارا دختر خیلی خوبی است او هنگام بازی سر و صدا و اذیت نکرد
چون او می داند این کار،کار خوبی نیست و مامان بزرگ و بابا بزرگ حوصله ی سر و صدا را ندارند و ممکن است اذیت شوند.
مامان می گوید: سارا همیشه و همه جا دختر با ادب و خوبی است.

*******************************************

داستان شب یلدا برای کودکان

داستان ننه سرما و بچه هایش

قاری ننه (مادر سرما) که در آسمانها زندگی می کند،دو پسر به نام های چله کوچک و چله بزرگ دارد که هر دو

مظهر سرما و خشم می باشند. چله بزرگ که قلمرو فرمانروایی اش از اول شب زمستان تا دهم بهمن می باشد ،

زیاد بر مردم سخت نمی گیرد ، در ۱۰ بهمن که دوران فرمانروایی چله کوچک آغاز می شود از برادر بزرگش می

پرسد در طول این چهل روز چگونه فرمانروایی کردی؟ چله بزرگ جواب می دهد ، سعی کردم زیاد بر مردم سخت نگیرم.

چله کوچک خطاب به برادر بزرگ می گوید: حال ببین که در طول این بیست روز چه ها خواهم کرد ، کاری

خواهم کرد که جنین در شکم مادر یخ بزند وانگشتان دختران به کوبه در بچسبد ، چله بزرگ جواب می دهد:

پشت سرت بهار است و عمرت کوتاه ، کاری از پیش نمی بری. چله کوچک به نصیحت برادر اعتنا نمی کند.

در یکی از روزهای فرمانروایی برای شکار روانه کوه ها می شود ، در یکی از کوه های منطقه برف وی را با

زنجیرهای یخی و کولاک زندانی می کند و کلاغ ها خبر زندانی شدن وی را به قاری ننه می رسانند.

قاری ننه ناله و زاری می کند و می گوید: چه بگویم ، چه کنم ، کدام دردتان را درمان کنم. عصبانی می شود و

سیخ بزرگی را در تنور داغ می کند وبه جنگ برف ها می رود و با هر ضربه وی برف ها بخار می شوند و بخار

صحنه آسمان را می پوشاند در نهایت برف ها شکست می خورند و چله کوچک آزاد می شود و سپس متوجه

می شود زمستان تمام شده ، قاری ننه بخاطر آزادی پسرش شادی و سرور می کند.

*******************************************

داستان شب یلدا برای کودکان

شب سردی بود ….

پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت …

پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر …

چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت

چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش …

هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه !

وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت …

دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان !

پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم !

سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق دعای خیر …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو

نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود …

با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! الهی خیر بیبینی ای شب چله مادر

بله دوستان ، شب یلدا همه دور هم در طولانی ترین شب سال سرگرم خوردن آجیل

و میوه و گرم گفتگوی های خودمون هستیم ، و دوست داریم که این شب تموم نشه !

آیا تا به حال فکر کردید کسانی هستن که توی این سرما بدون خونه و سرپناه با شکم گرسنه

از خدا میخواد این شب سرد هرچه زودتر تموم بشه . . . ؟

*******************************************داستان شب یلدا برای کودکان

یلدا کوچولو در روز سی ام آذر یعنی آخرین روز پاییز و شب یلدا به دنیا آمده بود. هر سال شب یلدا همه در

خانه ی یلدا جمع می شدند و تولدش را جشن می گرفتند. آن شب هم پدربزرگ و مادر بزرگ و عمه و عمو و

خاله و دایی آمدند تا ۵ سالگی یلدا را جشن بگیرند. وقتی مادر شمع های روی کیک را روشن کرد،

به یلدا گفت: «دخترم، یک آرزو بکن». یلدا چشم هایش را بست و گفت: «آرزو می کنم که فردا برف ببارد

و زمین سفیدپوش شود، آن قدر که بتوانم یک آدم برفی درست کنم.» مهمان ها خندیدند و برای او دست زدند.

یلدا شمع ها را فوت کرد، هدیه هایش را گرفت و از همه تشکر کرد. خاله پاییز و ننه سرما که روی یک تکه ابر

سفید نشسته بودند و زمین را نگاه می کردند، یلدا را دیدند و آرزویش را شنیدند.

خاله پاییز به ننه سرما گفت: «شنیدی؟ یلدا کوچولو دلش می خواهد فردا برف ببارد. تو می توانی از کوله

پشتی ات برفها را بیرون بریزی و همه جا را سفیدپوش کنی.» ننه سرما با اخم گفت: «اما من دلم نمی خواهد

برفها را به کسی هدیه کنم، می خواهم آنها را برای خودم نگه دارم.» خاله پاییز گفت: «اگر برف هایت را برای

خودت نگه داری، نمی توانی بچه ها را خوشحال کنی.» ننه سرما فکری کرد و گفت :«باشد، به خاطر بچه ها

همه جا را با برف سفیدپوش می کنم.»

او کوله پشتی اش را باز کرد و برف ها راه از آن بیرون ریخت، آن شب هوا سرد و آسمان ابری شد و برف شروع

به باریدن کرد. تمام شب برف می بارید. فردا صبح بچه ها با خوشحالی روی برفها سُر خوردند و برف بازی کردند.

یلدا کوچولو وقتی بیدار شد و برفها را دید، از ته دل خندید و گفت: « ننه سرمای عزیزی، ممنونم که به من برف

هدیه دادی. من به آرزوی خودم رسیدم.»

آن روز یلدا یک آدمک برفی ساخت و برایش دماغی از هویج و چشم هایی از زغال و دستهایی با تکه چوب گذاشت.

*******************************************

داستان شب یلدا برای کودکان

آن شب علی کوچولو به همراه پدر و مادرش قرار بود به خانه مادر بزرگ بروند.

پسرک آنجا را خیلی دوست داشت چون هم می‌توانست راحت توی حیاط بازی کند و هم مامان‌بزرگ خوراکی‌های

خوشمزه‌ای به او می‌داد. وقتی رسیدند علی دید که مادرجان کلی خوراکی روی میز چیده که با خوراکی‌های

دفعه‌های قبل فرق داشت.

تخمه، پسته، یک کاسه انار دون شده، هندوانه سبز راه راه و… با تعجب از باباش پرسید: باباجون امشب چه خبره،

عیده؟! باباخندید و گفت: نه پسرم امشب اولین شب زمستون و طولانی‌ترین شب ساله که بهش می‌گن «شب یلدا».

از قدیم رسم بوده که به خونه بزرگ‌تر‌ها می‌رن و دور هم جمع می‌شن و هم خوراکی‌های خوشمزه رو می‌خورن و

هم مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها برای بچه‌ها قصه می‌گن. علی کمی‌ فکر کرد و با خودش گفت: چه خوبه!…

چند ساعتی که گذشت علی گفت: حالا وقتشه که مادرجون یه قصه قشنگ تعریف کنه.

مادربزرگ نگاهی به علی کرد و با لبخند گفت: باشه گلم، همین الان برات تعریف می‌کنم، بیا اینجا بشین پیش خودم.

پسرک کنار مادربزرگ نشست و او شروع کرد.

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ‌کس نبود. هرکی خدا رو دوست داره بگه یا خدا.

کوچیک که بودم با خانواده‌ام توی روستا زندگی می‌کردیم و چقدر هم باصفا بود. من خیلی دلم می‌خواست

با پدرم به مزرعه گندم بروم، اما هرموقع که از او می‌خواستم مرا با خودش ببرد می‌گفت که تو هنوز کوچولویی،

وقتی بزرگ‌تر شدی با هم می‌رویم. اما من هر روز اصرار می‌کردم تا این که بالاخره راضی شد. آن روزی که بابام

قبول کرد من را به سر زمین ببرد خیلی خوشحال بودم و قول دادم به همه حرف‌هایش گوش بدهم.

صبح روز بعد دو تایی به طرف مزرعه راه افتادیم و وقتی رسیدیم بابا مشغول کارشد و من هم سرگرم بازی شدم.

مدتی که گذشت احساس تشنگی کردم برای همین به بابا گفتم که آب می‌خواهم، او هم گفت که برای

خوردن آب باید بروی سر چشمه.

گفتم: کجاست؟ بابام گفت: دختر جون اون درخت‌ها رو می‌بینی اونور گندم‌ها، باید بری اونجا. گفتم: باباجون خیلی دوره،

خسته می‌شم. البته دور نبود اما چون می‌ترسیدم این حرف را زدم. بابام گفت: راهی نیست من از همین جا نگات می‌کنم.

مواظبتم، نترس برو زود برگرد. وقتی بابا‌م این حرف‌ها را زد دلگرم شدم و رفتم و رفتم تا رسیدم. جای قشنگی بود؛

چشمه‌ای درست مثل یک حوض بزرگ که دور و برش پر از درخت و سبزه بود.

کمی ‌آب خوردم و خواستم برگردم که چشمم به یک پروانه خوشگل که روی سبزه‌ها بالا و پایین می‌پرید افتاد.

دنبالش دویدم و هر جا رفت من هم رفتم و فراموش کردم که کجا هستم و باید زود برگردم. پروانه را لابه‌لای

علف‌ها گم کردم، از چشمه هم دور شده بودم و آن را نمی‌دیدم، نمی‌دانستم از کدام طرف برگردم؛ گم شده بودم.

ترسیده بودم و نمی‌دانستم چه کار کنم. بابا را بلند بلند صدا زدم اما فایده‌ای نداشت یواش یواش داشت گریه‌ام می‌گرفت.

از خدا کمک خواستم. بابام همیشه می‌گفت هر وقت مشکلی برایت پیش آمد از خدا بخواه تا کمکت کند. برای همین

دست‌هایم را بالا گرفتم و گفتم: «ای خدای مهربون برو به بابام بگو من گم شدم تا بیاد پیشم!»

خواستم از یک طرف برگردم که صدایی را شنیدم. خوب دقت کردم، به نظرم آمد کسی مرا صدا می‌زند:

«فاطمه؛ فاطمه، کجایی دختر؟» باورم نمی‌شد صدای بابام بود و هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد تا این که او را از

دور دیدم و من هم داد زدم: باباجون، بابا… و گریه‌ام گرفت.همان‌طور گریه‌کنان دویدم و چسبیدم به بابام و

توی دلم از خدا تشکر کردم.

قصه که تمام شد علی نگاهی به مادربزرگ انداخت و گفت: مادر جون خدا رو شکر که پیداشدی…!؟

*******************************************

داستان شب یلدا برای کودکان

آقای هندوانه

هوا خیلی گرم بود. آقای هندوانه داشت به سمت خانه می رفت. ناگهان صدای گریه ی یک بچه را شنید. جلو رفت.

دید یک بچه از روی دوچرخه اش روی زمین افتاده و دارد گریه می کند. آقای هندوانه دست بچه را گرفت و

بلندش کرد اما بچه هنوز گریه می کرد. آقای هندوانه دلش سوخت و می خواست کاری برایش بکند.

او فکری کرد و سپس یک قاچ هندوانه به بچه داد. بچه هندوانه را گرفت و خوشحال شد.

آقای هندوانه دوباره به راهش ادامه داد. و با خودش شعر می خواند و می گفت:

دوباره فصل گرماست
می چسبه هندوانه
بیا و امتحان کن
یه قاچ هندوانه

همین طور که شعر می خوند یک دفعه چند تا پسر بچه دور آقای هندوانه را گرفتند تا از او هندوانه بگیرند.

آنها مدتی بود که توی این گرمای هوا مشغول بازی بودند و حالا صورتهاشون حسابی سرخ شده بود.

آنها هر چه آب می خوردند باز هم احساس تشنگی می کردند. آقای هندوانه به هر کدام از آنها یک قاچ هندوانه داد.

بچه ها هندوانه ها را خوردند و حسابی خنک شدند و کیف کردند. آقای هندوانه از پسربچه ها خداحافظی کرد و رفت.

آقای هندوانه در راه یک پیرمرد دید که حسابی تشنه بود و دیگر طاقت راه رفتن نداشت.

او به پیرمرد مقداری آب هندوانه داد. پیرمرد آب هندوانه را خورد و سرحال شد.

اما آقای هندوانه دیگر گرمش شده بود و خسته بود او دیگر نمی توانست به کسی کمک کند.

لازم بود به یخچال برود و آنجا یک چرتی بزند تا حسابی خنک شود. تا باز هم بتواند با هندوانه ی خوشمزه اش دیگران را
خوشحال کند.

داستان شب یلدا برای کودکان

 

منبع:کانال عمودانا


مطالب پیشنهادی