قصه کودکانه ستاره و چوپان




۳ام اسفند ۱۳۹۶ سورن

قصه کودکانه ستاره و چوپان

بود و بود، توى آسمان کبود، یک ستاره بود. ستاره نگو، یک تکّه ماه!سفیدِ سفید، تو شب سیاه.

شب که می شد به ماه می گفت: « تو در نیا، تا من بیام .»

بعد هم می آمد و می نشست روى یک تکّه ابر.

موهایش را شانه می زد. شانه ی فیروزه می زد.

از موهایش طَبق طَبق نور می پاشید روى زمین. سبد سبد، نقره می ریخت به آن پایین.

یک شب، شانه ى فیروز ه اى از دستش افتاد.

لاى ابرها لیز خورد و افتاد توى یک صحرا، پیش پاى یک چوپان تنها.

چوپان زیر درخت نشسته بود و نى می زد. شانه ى فیروز ه اى را دید و برداشت.

یک تارِ موى نقر ه اى روى شانه بود.

چوپان دلش را بست به تار مو و رفت بالا. بالاى بالا. تا رسید به آسمان.

ستاره را دید و شانه اش را داد.

بعد هم نشست روى ابرها ، براى ستاره ،نى زد.

ستاره شاد شد و دل چوپان را روشن کرد.

 

منبع:اورکیدز

تاریخ ارسال : ۲ام اسفند ۱۳۹۶

بازدید : ۱ بازدید


مطالب پیشنهادی