سورن پینت




۲۰ام شهریور ۱۳۹۷ سورن

سورن پینت: «سیدحسن موسوی چلک» در گفت و گو با ایرنا ادامه افزود: با قرار گرفتن در آستانه سال تحصیلی جدید و باز شدن مدارس به روی تمامی دانش آموزان بخصوص کلاس اولی ها، شاهد نوعی استرس و گاه اشک و ناله آنان خواهیم بود. اما والدین باید بدانند این طبیعی است که نونهالان هنگام جدا شدن از خانه و خانواده و قرار گرفتن در محیطی جدید استرس داشته باشند. بنابراین باید با خاطره گویی از جذابیت های مدرسه و یادآوری روزهای خوش تحصیل خود، شوق و اشتیاق نونهالان را جانشین استرس و اضطراب کنند.

کودکانی که به مهدکودک رفته اند، تجربه حضور در مکان ناشناخته و دوری از خانواده را داشته و روز اول مدرسه کمتر دچار استرس می شوند. اما کودکان و والدینی که پیش از این از مهد کودک استفاده نکرده اند در هنگام ورود به مدرسه، کمابیش این استرس را خواهند داشت. والدینی که چند سال در کنار فرزند خود در خانه اوقات گذرانده اند همواره این نگرانی را به دوش می کشند که در محیط جدید مشکل یا اتفاقی برای کودک نیافتد.این که آیا کودک توانانی پذیرش این نقش جدید را دارد یا نه؟ آیا می تواند با همسالان و اولیای مدرسه تطبیق پیدا کند؟

**فضای مدرسه نخستین مشوق علم آموزی نونهالان
این کارشناس علوم اجتماعی در بیان راهکارهای کاهش استرس روز اول مدرسه برای نونهالان، محیط مدرسه و فضای آموزشی را بسیار موثر عنوان کرد و گفت: والدین باید یک هفته قبل از شروع سال تحصیلی، نونهالان را با فضا و محیط مدرسه آشنا کنند. اجازه بدهند دانش آموز کلاس اولی در حیاط مدرسه و کلاس ها قدم بزند و روی تخته سیاه با گچ نقاشی بکشد. همچنین روز اول مهر، باید فضایی آرام بخش به استقبال کودک بیایید، فضایی آکنده از گل ها و کاغذ های رنگی و موسیقی و جشن و بسیاری موارد دیگر می تواند انطباق پذیری با محیط جدید را در کودک ایجاد می کند.

**والدین، انتقال دهندگان استرس به کودکان
نقش والدین در کاهش اضطراب نونهالان، نکته دیگری بود که موسوی چلک به آن اشاره کرد و عنوان داشت: والدینی که خود استرس داشته باشند آن را به کودک منتقل می کنند. بجای انتقال نگرانی، باید از خاطرات خوب و شیرین مدرسه خود برای کودکان تعریف کنند تا علاوه بر افزایش اطمینان خاطر، تابوی مدرسه و دوری از خانواده را از بین ببرند. همچنین مهمترین نکته ای که ما همواره به والدین توصیه می کنیم این است که در نخستین روزهای مدرسه، پدر یا مادر یا هر دو، کودک را تا مدرسه همراهی کنند. این امر می تواند از بار استرس حضور در یک مکان تازه بکاهد و کودک، انطباق پذیری بیشتری را بپذیرد.

اما اگر کودک به هر دلیلی دچار استرس شد این استرس نباید از سوی والدین به واسطه دلسوزی های بی مورد تشدید شود. باید بپذیرند ورود به محیط جدید شرایط خاص خود را دارد و مراقب رفتار خود باشند تا منجر به وضعیتی نشوند که کودک از محیط لذت نبرد.

موسوی چلک درباره ماندن یا نماندن والدین در روزهای نخست مدرسه هم گفت: در مواردی شاهد هستیم که پدر و مادر در کنار کودک در مدرسه می نشینند یا کودک را به خانه برمی گردانند.اینجا باید یادآور شد که استقلال کودکان زمانی شکوفا می شود که بتواند به تنهایی از عهده کارهای خود برآید. در یکسری مواقع خاص ممکن است که لازم باشد برای انطباق پذیری والدین در زمان های کوتاه تر با بچه ارتباط داشته باشند اما نباید این استمرار پیدا کند که منجر به وابستگی می شود.اما در صورت ادامه روند بی تابی کودک، باید به مشاوره مراجعه کنند.
وی ادامه داد: باید به کودک محبت کرد اما محبت برای انجام ندادن وظیفه و نقشی که دارند محبت محسوب نمی شود و از استقلال کودک می کاهد.

**برخورد معلمان، تعیین کننده رفتار نونهالان
نقش معلم و اولیای مدرسه در کاهش استرس هم نکته دیگری بود که موسوی چلک درباره آن اظهار داشت: بهترین ساعات و بیشترین اوقات کودک در مدرسه با معلم می گذرد بر همین اساس می توان گفت رفتار معلم تعیین کننده دلزدگی یا دلنشینی فضای درس و مدرسه برای دانش آموزان است.

به توصیه رییس انجمن مددکاران اجتماعی ایران، معلمان باید بدانند که اگر کودکی گریه می کند او را با همکلاسی ها مقایسه نکنند چرا که بخشی از این ترس و گریه کردن ها طبیعی است و نباید به بچه ها خیلی فشار آورد. باید با گشاده رویی و صبوری، خاطره خوبی از ورود به محیط مدرسه برایشان بسازنند تا به مرور زمان کودک یاد بگیرد که چگونه خود را با فضای جدید منطبق کند.

وی افزود: ارتباط والدین با اولیای مدرسه هم بسیار اهمیت دارد و می توانند با هم کمک کنند تا سرعت انطباق پذیری بچه بیشتر شود.

۱۹ام شهریور ۱۳۹۷ سورن

سورن پینت: طلاق به عنوان یک معضل اجتماعی که آسیب های زیادی به همراه دارد، یکی از دغدغه های مسئولان امر و متولیان حوزه آسیب های اجتماعی است. زیرا، بررسی ها نشان داده است که وقوع یک طلاق، آسیب های جبران ناپذیری برای خانواده و جامعه به دنبال دارد که در نهایت می تواند به تشدید فساد نیز منجر شود. از همین رو، توجه به راهکارهای پیشگیری از وقوع طلاق به ویژه در بین زوجین جوان، از اهمیت ویژه ای برخوردار است. بطوریکه، دولت و مجلس نیز با طرح ها و لوایحی که در دستور کار دارند، تلاش می کنند تا حد ممکن، آمار طلاق را کاهش دهند. اما، آمارها حکایت دیگری دارد.

آمارهای ثبت احوال نشان می دهد در سال گذشته ۱۷۶ هزار ۹۲۲ طلاق به ثبت رسیده است که استان تهران با ۳۶ هزار و ۹۰۱ مورد، خراسان رضوی با ۱۶ هزار و ۱۹۰ مورد و استان اصفهان با ۱۰ هزار و ۸۰۲ مورد به ترتیب بیشترین طلاقهای ثبت شده را به خود اختصاص داده اند.

۹۱ درصد طلاقها برای بار اول در زنان و مردان

بر اساس آمارهای موجود در سال ۹۶، ۹۱.۱درصد از طلاق ها در مردان برای بار اول و ۸.۲ درصد بار دوم و ۷ دهم درصد بار سوم و بیشتر به ثبت رسیده است، همچنین ۹۱.۴ درصد طلاق زنان برای بار اول، ۸ درصد بار دوم و ۶ دهم درصد بار سوم و بیشتر به ثبت رسیده است.

برهمین اساس کارشناسان معتقدند ضروری است آموزش های مهارت های زندگی و آموزش قبل از ازدواج و تاب آوری زندگی مشترک و نیز مهارت های ارتباطی افراد که به دفعات اقدام به ازدواج و طلاق می کنند، مورد رصد قرار گیرد و با توجه به برابری این نسبت شاید بهتر باشد برنامه ویژه ای برای ارائه مشاوره قبل از ازدواج طراحی شود.

سهم زنان و مردان از بی همسری

نسبت جنسی افراد بی همسر در اثر طلاق این گونه است که ۱۷۹ زن در برابر ۱۰۰ مرد به ثبت رسیده واین آمار نشان می دهد شانس مردان برای ازدواج مجدد پس از طلاق بیشتر از زنان است.

آخرین سرشماری انجام شده توسط مرکز آمار نشان می دهد که ۳ میلیون و ۸۳۹ هزار و ۸۸۴ فرد بدون همسر هستند که سهم زنان از این تعداد ۸۱ درصد است که ۶۲ درصد آنها در اثر فوت همسر در این آمار قرار گرفته اند و همچنین ۱۹ درصد زنان مطلقه هستندو همچنین سهم مردان از بدون همسری ۱۹ درصد است که ۱۰ درصد آنان مطلقه و ۹ درصد نیز در اثر فوت همسر در این آمار قرار دارند.

با وجود تغییرات رخ داده شده در الگوی همسرگزینی در سال های اخیر با افزایش نسبت همسران همسن مواجه بوده ایم که به طور میانگین مردان حدود ۵ تا ۸ سال نسبت به زنان بزرگتر بوده اند.

همچنین بر اساس آمارهای ثبت احوال، ۸۵ درصد زنان و ۷۵ درصد مردانی که طلاق می گیرند در سن کمتر از ۴۰ سال قرار دارند.

در سال ۹۶، ۲۴۷ طلاق برای زنان ۱۳ ساله و کمتر رخ داده که این رقم برای مردان ۱۵ ساله و کمتر، ۷ مورد ثبت شده است.

نسبت ازدواج به طلاق در استانها

نسبت ازدواج به طلاق در استان تهران در سال ۹۵، ۲.۴۷، استان البرز ۲.۵۸ و استان قم ۲.۹۵ بوده که این رقم در سال ۹۶ در تهران به ۲.۲۰، البرز ۲.۵۱ و قم ۲.۷۴ رسیده است و سیستان و بلوچستان نیز با نسبت ۱۱.۶ پایین ترین، یعنی در حدود یک طلاق در ازای ۱۲ ازدواج به ثبت رسیده است و استان تهران نیز با ۲.۲ بالا ترین آمار را به خود اختصاص داده یعنی در ازای یک طلاق دو ازدواج انجام شده است.

مقایسه سال ۹۲ تا ۹۶ نشان می دهد در کل کشور تعداد ازدواج های رخ داده در مقابل هر یک طلاق از ۵ به ۳ کاهش یافته است.

در سال ۹۶ به ازای هر هزار نفر جمعیت ۲ طلاق در کشور به ثبت رسیده که استان تهران در این آمار در ازای هر هزار نفر ۳ طلاق داشته است و سیستان و بلوچستان با کمتر از یک طلاق به ازای هر هزار نفر پایین ترین رتبه را دارا می باشد.

آمارها نشان می دهد استانهای تهران، کرمانشاه، گیلان، کردستان، قم، مازندران، کهگیلویه و بویراحمد، البرز، مرکزی و خراسان رضوی میزان طلاق استاندارد شده برای آنها بیشتر از میزان کشور است که این موضوع نیازمند توجه و مداخله برای برنامه ریزی در زمینه شناسایی مشکلات و تلاش برای حفظ زندگی مشترک در معرض خطر است.

رابطه گروههای سنی و میزان طلاق

براساس آمارهای سازمان ثبت حوال در سال گذشته، بالاترین میزان طلاق در گروه سنی زنان ۱۵ تا ۱۹ ساله رخ داده که ۲۹.۸۴ درصد بوده و همچنین بالاترین میزان طلاق در مردان ۲۰ تا ۲۴ ساله نیز ۲۳.۵۰ بوده و ۴۵ درصد طلاق ها مربوط به همسران متعلق به یک دهه سنی بوده است.

در بین زنان بیشترین سهم (۴۰درصد) مربوط به زنانی است که در دهه سوم زندگی خود هستند یعنی ۲۱ تا ۳۰ ساله ها و همچنین بیشترین سهم مردان نیز حدود ۳۹ درصد مربوط به مردانی است که در دهه چهارم ۳۱ تا ۴۰ ساله زندگی می کردند.

همچنین۱۸۵۰ طلاق نیز برای زنان بیشتر از ۶۰ سال به ثبت رسیده که این رقم برای مردان ۶ هزار و ۳۸۴ مورد است که ۴ درصد کل طلاق ها را شامل شده است.

مدنسبی طلاق در مردان و زنان

مُد نسبی طلاق برای زنان در سال ۹۶، ۲۸ سالگی است که ۴ درصد کل زنان طلاق گرفته در این سن بوده اند و همچنین ۸۱ درصد زنان ۲۸ ساله که در سال گذشته طلاق گرفته اند از شوهران خود کوچکتر بوده اند.

مد نسبی طلاق برای مردان نیز سن ۳۱ سالگی است که ۵ درصد کل مردان طلاق گرفته را شامل می شود که ۷۸ درصد آنها از زنان خود بزرگتر بوده اند.

تحصیلات و شغل زنان و مردان طلاق گرفته

آمار طلاق های انجام شده در سال گذشته نشان می دهد که ۳۴ درصد افراد تحصیلاتشان همانند یکدیگر بوده است، ۴۴.۶ درصد زوجین با تحصیلات دیپلم و پیش دانشگاهی، ۴۰.۴ درصد بیشتر از دیپلم و ۱۵ درصد تحصیلات بالای دیپلم را داشته اند.

همچنین بیشترین فراوانی در مورد اشتغال زنان طلاق گرفته ۴۱.۲ درصد کارمند امور دفتری و اداری بوده، ۹.۹ درصد خدمات و فروشنده و ۳۰.۹ درصد متخصص بوده اند و همچنین مردان نیز ۲۶.۸ درصد صنعتگر، ۲۵.۵ درصد کارمند امور دفتری و ۱۳.۳ درصد نیز نیروی خدماتی بوده اند که طلاق گرفته اند.

درهر حال آمارهایی که سازمان ثبت احوال هر ساله ارائه می دهد نشاندهنده این موضوع است که باید مسئولان ذیربط براساس این تحلیلها برنامه ریزی گسترده ای برای کاهش آسیبهای ناشی از طلاق در میان زوجین انجام دهند و همچنین برای جلوگیری از وقوع این پدیده نیز باتوانمندسازی خانواده ها مشاوره و آموزش مهارتهای ارتباطی و طرحهای دیگر میتواند خانواده را تاحدودی مصون کند.

۱۹ام شهریور ۱۳۹۷ سورن

وقتی صحبت از «حال بد» می شود، همه به دنبال علت های مختلف گشته و سعی می کنیم عوامل متعددی مانند تاثیر خانواده، همسر، جامعه و رسانه ها را در ایجاد این حال خوب یا بد مسوول بدانیم. در اینجا می خواهیم درباره نقش و مسوولیت خود زنان و دختران درباره ایجاد این حال خوب یا بد صحبت کنیم. به جای آن که این مسوولیت را به عهده دنیای بیرون بیاندازیم، درباره خود زن و نقش او در زندگی اش صحبت کنیم. در روان شناسی رویکردهای مختلفی برای تجربه احساس خوب انتخاب می شود.

 

 

 

یکی از این رویکردها، رفتارشناسی است. به این معنی که تکنیک های رفتاری، کمک می کنند تا فرد «حال خوب» را تجربه کند. در این بحث نیز از همین روش کمک گرفته شده است. مجهز شدن به بعضی مهارت ها مانند مهارت حل مساله، برقراری ارتباط موثر با دیگران، حل تعارض ها و خودآگاهی از راهکار گذر از حال بد به خوب است. به این ترتیب می توانید قدم به قدم به حال خوب برسید.
 

 
چرا حال خوب زنان مهم است؟

رضایت از زندگی، خوشبختی و احساس شادی و نشاط، حس هایی است که زن و مرد هر دو به دنبال آن هستند. بنابراین نمی توان گفت نیاز به خوشبختی و احساس خوب بودن ویژه زنان بوده و آنها بیش از مردان به دنبال این حس هستند. نیاز به داشتن احساس خوب و خوشبختی، میل فطری است که در نهاد بشر وجود داشته و جنسیتی نیست، اما شاید به دلیل حساسیتی که در احساسات زنان وجود دارد، آنها بیش از مردان حال ناخوشایند را تجربه کرده و دوست دارند حال بهتری داشته باشند. دلیل تاکیدمان روی ضرورت توجه به روحیه زنان این است که اگر مادر، زن و دختر، حال روانی بهتری داشته و از سلامت روانی مناسب برخوردار باشند، بهتر است از عهده نقش ها و مسوولیت های مهمی که بر دوش دارند، بر می آیند.

تربیت نسل آینده به عهده آنهاست و تا زمانی که زن، مادر و دختر حال خوبی نداشته باشند، نمی توانند مسوولیت ها و نقش هایشان را به درستی ایفا کنند. بنابراین اگر مادر از روحیه مناسب برخوردار باشد اولا می تواند مادر بی عیب و نقص تری به لحاظ رفتاری- عاطفی برای فرزندان بوده و در ثانی می تواند این حس خوب را به نسل بعدی بهتر منتقل کند. اما چه دلایلی وجود دارد که این حال خوب، به حال بد تبدیل شده و چطور باید برای ترمیم و درمان آن اقدام کرد؟

اگرها، خوشبختی نمی آورند

«اگر امسال به جمع دو نفره ما فرزندی هم اضافه شود، حتما خودم و همسرم حال بهتری خواهیم داشت»، «اگر امسال ازدواج کنم، بیشتر مشکلاتم حل شده و زندگی شاد و بهتری خواهم داشت»، اگر، اگر و اگر… اغلب ما «نتیجه مدارانه» به دنبال خوشبختی و حال خوب هستیم. به این معنی که به دنبال رسیدن به «اگرها» بوده و در نتیجه مسیر زندگی را با حال خوب سپری نمی کنیم.

به این ترتیب خوب زندگی کردن را به تاخیر انداخته و فرآیند زندگی را از دست می دهیم. طبیعی است تا زمانی که به آن «اگرها» دست پیدا نکنیم، خوشحال، راضی و خوشبخت نخواهیم بود. مهم تر این که شاید «اگرها» هیچ گاه به دست نیایند یا زمانی که به دست آمدند، آن طور که انتظارش را داشته ایم، نباشند. به این ترتیب ما در رسیدن به آن اگرها، زندگی کردن و خوب زندگی کردن را فراموش کرده و حال خوبی نخواهیم داشت. پس به جای آن که فقط به اگرها و رسیدن به آنها فکر کنیم، باید فرایند زندگی را به خوبی طی کنیم و در کنار آن به دنبال رسیدن به اهداف مان نیز باشیم.

جسم سالم، روان سالم

این ضرب المثل را شنیده اید که: «عقل سالم در بدن سالم است». انتخاب سبک زندگی سالم یکی از این راهکارهای مهم است. برای این منظور باید به چهار نکته مهم دقت کرد:

 

تغذیه مناسب: اغلب زنان ایرانی دستپخت خوبی دارند، اما بهترین بخش های غذا را برای همسر و فرزندان شان کنار گذاشته و اغلب تغذیه سالمی ندارند. بنابراین خطر ابتلا به انواع بیماری ها در کمین آنهاست. ابتلا به بیماری نیز یکی از دلایل حال بد است. بنابراین اولین قدم، تغذیه مناسب است.

ورزش: تا پیش از ازدواج، اغلب دختران تناسب اندام شان را حفظ اما عموما بعد از ازدواج و به ویژه پس از زایمان، این نکته را فراموش می کنند. عدم تناسب اندام، کم یا بی تحرکی از مشخصه های سبک زندگی ناسالم است. خارج شدن بدن از تناسب مناسب یکی از  دلایل حال بد و روحیه نامناسب زنان است. بنابراین از ساده ترین ورزش یعنی روزانه ۳۰ تا ۴۵ دقیقه پیاده روی شروع کنید. اگر بتوانید ورزش را به صورت حرفه ای دنبال کنید، بسیار عالی است.

خواب و استراحت کافی: از زمان خواب و استراحت تان به هیچ وجه نزنید. کم یا بی خوابی باعث خستگی جسمی و روانی می شود. چروک صورت، عصبانیت، افت عملکرد در کارهای شخصی و رسیدگی به امور منزل همگی از اثرات منفی استراحت کم یا خواب ناکافی است.

کنترل استرس: در حال حاضر، زنان و دختران ایرانی، حجم استرس معناداری را تحمل می کنند. بسیاری از آنها نیز قدرت کنترل استرس را ندارند. به همین دلیل دچار افت عملکرد می شوند. از راهکارهای کنترل استرس و اضطراب می توان به ورزش های روزانه مانند پیاده روی، ورزش های آرام تنی، برنامه ریزی برای تفریح های فردی و جمعی، مطالعه و اختصاص زمانی برای رسیدگی به وضعیت جسمی و روانی خود اشاره کرد. در صورتی که احساس می کنید نمی توانید اضطراب و استرس تان را کنترل کنید، از روان درمانگران کمک بگیرید.

با اطراف تان در صلح هستید یا جنگ؟

به فهرست شماره تلفن های همراه تان نگاه کنید، چند نفر همین حالا می توانید تماس بگیرید و برای یک دورهمی شاد و بدون حرف و حدیث قرار بگذارید؟ اگر دور هم جمع شدید، می دانید چه زمانی، چطور و به چه شکل وارد صحبت شوید؟ مهارت خوب صحبت کردن به طوری که حرف تان را بزنید و  دیگران را هم نرنجانید را بلد هستید؟ از چه دایره لغاتی برای ورود به یک بحث استفاده می کنید؟ با همسر، والدین، فرزندان، خانواده، همسایه و دوستان از چه واژه هایی برای صحبت کردن استفاده می کنید؟ شیوه صحبت کردن شما چگونه است؟ به هر میزان که بتوانید این مهارت ها را افزایش دهید، به همان مقدار به صلح و آرامش با اطراف تان دست خواهید یافت و به این ترتیب حال بهتری را تجربه خواهید کرد. به همان میزان که شیوه صحبت کردن و رفتار شما روی دیگران تاثیر بد یا خوب می گذارد، به همان میزان نیز رفتار شما روی دیگران تاثیر می گذارد.

تفکر شما، رفتارتان را می سازد

روان شناسان برای هر رفتار یک نمودار ترسیم می کنند. به این دلیل که معتقدند پشت هر رفتار، هیجان و حسی نهفته است. به این ترتیب نموداری را برای هر رفتار ترسیم می کنند که به ترتیب عبارت است از فکر، حس، رفتار. بنابراین در رفتارشناختی بر این باور هستند که «حال خوب یا بد» ما ناشی از «اندیشه» ماست. اندیشه ما نیز ناشی از تفسیر ما از «خودمان» و «اطراف» ماست.

بگذارید بحث را با یک مثال پیش ببریم. همه زنان در طول زندگی بعضی وقایع مشترک مانند ازدواج، عادت ماهانه، بارداری و مادر شدن را تجربه می کنند. اما آیا همه آنها طی این مراحل، حال یکسانی دارند؟ مسلما، نه. به این دلیل که «اندیشه» یا «تفکر» آنها در مقابل هر یک از این وقایع متفاوت است. هرکدام از آنها با فکر خودشان این تجربه ها را پردازش و تفسیر کرده و در مقابل آنها حس و در نتیجه رفتار متفاوتی دارند. به هر میزان پردازش ذهن ما بهتر، درست تر و دقیق تر باشد، واکنش ها یا رفتار ما درست تر بوده و خودمان نیز حال بهتری خواهیم داشت.

 

 

تحریف فکر، تحریف حال

«هیچ کس آن طور که باید، قدر محبت های من را نمی داند»، «هیچ وقت از همسرم آن طور که باید محبت ندیده ام» و «من نمی توانم ساده ترین کارها را هم به خوبی انجام دهم» هر روز چند بار این جمله ها یا جمله هایی مشابه آن را در ذهن تان تکرار می کنید؟ چند بار مسایل را تعمیم می دهید؟ چند بار در روز عجولانه نتیجه گیری می کنید؟ روزانه چند بار خودتان را سرزنش می کنید؟ چند بار در روز بایدها و نبایدها را برای خودتان زمزمه می کنید؟ و در نتیجه همه این افکار روزانه چند بار «حال بد» را تجربه می کنید؟ پشت فکرهای ما، «تحریف های شناختی» وجود دارد که آنها را می توان در این موارد تقسیم بندی و خلاصه کرد: تفکر همه یا هیچ، تعمیم اغراق آمیز، فیلتر کردن روانی، نادیده انگاشتن موارد مثبت، نتیجه گیری سریع، بزرگ نمایی، بایدها و نبایدها، سرزنش کردن و سیاه و سفید دیدن مسایل.

دو مثال را دریابید

با دو مثال شاید بتوانیم درباره تحریف فکر و اثرهای منفی آن بیشتر آشنا شده و بهتر بتوانیم این حالت را کنترل کنیم:

۱٫ «همسرم هیچ وقت به من توجه نمی کند»: این نشانگر تفکر «همه یا هیچ» است. اما حقیقت این است که وقتی دقیق تر شرایط را پردازش کنید، خواهید دید که واقعیت این نیست. شاید شما نیاز به توجه بیشتری دارید، اما به این معنی نیست که همسرتان «هیچ وقت» به شما توجه نکرده است. بنابراین با پردازش نادرست شرایط، یعنی این که همسرتان هیچ وقت به شما توجه نکرده است، حال خوبی نخواهید داشت. به این ترتیب باید پردازش ما از شرایط درست باشد.

۲٫ «منظور حرفش را فهمیدی؟ متوجه شدی پشت جمله اش که گفت تو بچه نمی خواهی، چقدر حرف نهفته بود؟» این نشانگر، «فیلتر کردن» ذهن و جذب افکاری است که خودمان می خواهیم از حرف دیگران برداشت کنیم. در حالی که افراد باهوش که از «هوش هیجانی بالا» برخوردار هستند، به دنبال کاسه زیر نیم کاسه نمی گردند. همه جنبه های یک موضوع را در نظر گرفته و با بررسی چندباره حرف دیگران به دنبال مساله نمی گردند. این افراد سعی می کنند بیشتر حال خوب را تجربه کرده و حرف های دیگران را چند بار مرور نمی کنند تا به دنبال غرض آنها بگردند، هر چند ممکن است غرضی در کار باشد. اما زمانی که به دفعات حرف های دیگران را یادآوری و تجزیه و تحلیل می کنیم، حالمان نیز به همان نسبت بد می شود. در یک جمع بندی می توان گفت احساس غم، ناکامی، حال بد، عدم رضایت و لذت از زندگی زاییده «ذهن خرابکار» و «تحریف فکر» توسط خود ماست.

چرا افکار بد ما را رها نمی کنند؟

یکی از شکایت های مهم اغلب ما، بابت این است که نمی توانیم روی ذهن مان کنترل داشته باشیم. این مساله به دو دلیل اتفاق می افتد:

عادت: ما، ترجیح می دهیم حال مان بد باشد و افکار را به چالش نکشیم تا واقعیت را دریابیم. به حال بد و زندگی با افکار ناخوشایند عادت کرده ایم. بنابراین یکی از راهکارها برای رهایی از حال بد، بررسی درست افکار و به چالش کشیدن اشتباهات ذهنی است.

به گذشته چسبیده ایم: به صورت ناخودآگاه به حفظ افکار و رفتار گذشته چسبیده ایم. از دم دستی ترین راهکارها برای فکرکردن، تصمیم گیری و رفتار استفاده می کنیم. بنابراین دومین راهکار برای رهایی از حال بد، رها شدن از افکار قدیمی و یافتن راهکارهای جدید، روش های جدید برای فکر کردن، تصمیم گیری و عمل کردن است.

هرکدام به جای خود خوب است

این نکته را شنیده اید که روان انسان از سه حالت کودک، بالغ و والد تشکیل شده است. این سه شخصیت، همواره در طول زندگی همراه ما هستند اما این که هرکدام کی و کجا وارد عمل شوند، مهم است. یکی از دلایل حال بد، مسدود کردن فعالیت طبیعی یکی از این شخصیت های درونی است. ببینیم مسدود شدن هر کدام مسوول ایجاد چه حس یا رفتارهایی است:

کودک مسدود: اگر کودک وجودتان را مسدود کرده باشید، به شخصی سرسخت، عبوس، غمگین و ریسک ناپذیر تبدیل می شوید. کودکی یعنی خواستن و کسی که کودکی اش را مسدود کرده است، کمتر برای رسیدن به خواسته اش تلاش کرده و ریسک می کند.

والد مسدود: به این ترتیب به موجودی تنبیه کننده و سرزنش کننده تبدیل می شوید. این والد با خودش گفت و گو های درونی ناخوشایندی دارد که در مجموع باعث بروز رفتارها و حالت های می شود که حال فرد را بد می کند.

بالغ مسدود: شما به کودکی تبدیل می شوید که درگیر مجموعه حس هایی است که نمی تواند به درستی آنها را مدیریت کند. به این ترتیب دائما با احساسات زندگی کرده و این آدم رشد نیافته، دائما به دلیل آسیبی که در احساساتش می بیند، به فردی با حال بد و ناخوش تبدیل خواهدشد.

 

 

اینجا باش، همین حالا!

«کاشکی…»، «منتظرم که…» در طول روز چند بار این دو عبارت را به زبان آورده یا در ذهن تان تکرار می کنید؟ یا در گذشته زندگی کرده یا به امید و اضطراب اتفاقات آینده زندگی می کنید، افراد با این افکار میل به نگهداری سناریوی از پیش نوشته شده دارند. این یعنی چه؟

 

اگر در گذشته والدین ما را طرد کرده باشند یا از سوی دوستان طرد شده باشیم، ذهن به صورت ناخودآگاه میل به ماندن در همان وضعیت قبلی دارد. بنابراین همیشه با این تفکر، حال بدی خواهیم داشت، اما یک ذهن فعال و پویا، سناریوی زندگی را تغییر می دهد. گذشته هر چه بوده تمام شده است. از این به بعد شما می توانید زندگی جدیدی را شروع کنید. به این ترتیب می توانید در زمان «حال» زندگی کنید. گذشته تمام شده است و آینده با برنامه ریزی شما در اکنون، تغییر خواهدکرد. حس های ناخوشایندتان را بنویسید. تک تک آنها را بررسی کنید. اگر برای رفع آنها راه درستی پیدا کردید که خب، اگر نه، باید از روان شناس برای حل این مساله کمک گرفت.

متخصص حال بد کیست؟

طرحواره ها، الگوهای فکری پایدار و قوی است که در ذهن ما شکل گرفته و به شدت در ذهن پایدار شده و مسوول ایجاد افکار ناخوشایند و حال بد هستند. این الگوها از زمان تولد تا ۷ سالگی در ذهن شکل گرفته و نگاه ما به زندگی را تعیین می کنند. به این مثال دقت کنید.

شما در گذشته، تجربه بدی از تنها ماندن در مدرسه داشته اید و همکلاسی ها شما را در گروه راه نمی دادند. این مساله حس «طردشدن» را در شما ایجاد کرده است. ترس از رخ دادن دوباره این اتفاق باعث می شود شما به هیچ جمعی وارد نشده یا با ورود به هر جمعی با همان حس رفتار کنید که مبادا شما را طرد کنند. این طرح واره، «ترس از طرد شدن» همواره با شماست تا زمانی که تغییر اساسی در افکارتان ایجاد کنید. این تغییر یا به وسیله خود شما، با تمرکز و شناخت این فکر میسر شده یا این که با کمک مشاور قابل حل است. این افکار ثابت یا همان طرح واره ها در حیطه های مختلف زندگی دیده می شوند. برای مثال به این موارد نیز می توان اشاره کرد:

۱٫ فرد همیشه تصور می کند نیازهای هیجانی او توسط افراد مهم زندگی نادیده گرفته می شود.

۲٫ او همیشه مورد سوءاستفاده و آسیب دیگران قرار گرفته و دیگران افرادی متقلب و دروغگو هستند.

۳٫ او فردی حقیر و بی ارزش بوده و بودن یا نبودن او اثری ندارد.

واکنش ما به طرحواره ها چیست؟

معمولا افراد به سه گونه با این افکار بنیادین و ناخوشایند رو به رو می شوند:

جبران افراطی: اگر فردی حس می کند وجود او ارزشی ندارد، اصرار دارد با رفتار و گفتارش خودش را فردی ارزشمند معرفی کند.

اجتناب از طرحواره: اگر فردی به شدت نگران طرد شدن است، اصلا وارد جمع نشده و با دیگران دوستی برقرار نمی کند.

تسلیم: پذیرش شرایط و زندگی با حال و افکار بد.

واکنش سالم

روش سالم و درست برای درمان و رفع طرحواره های اشتباه در ذهن، بررسی و شناخت آنها، اجازه دادن به خود برای تجربه واقعیت ها و در نهایت کمک گرفتن از مشاور برای درمان این حس های ناخوشایند است. من، خودم مسوول هستم. اگر مروری روی نکاتی که تا اینجا گفته شد داشته باشید، خواهید دید که سهم «خود ما» در ایجاد حالت های درونی مان بیش از هر عامل دیگری است. یک زن، مادر یا دختر با توجه به همه استرس هایی که دارد، می تواند با شناخت خودش با توجه به راهکارهای ارایه شده، حال خوب را تجربه کنید.

مسوولیت را به عهده بگیرید

شاید این توصیه را شنیده باشید که: «هر فرد باید مسوولیت رفتار یا کارش را در ارتباط دو یا چند نفره به عهده بگیرد.» این چه مفهومی دارد؟ در یک ارتباط دونفره، هر یک از طرفین سهم و مسوولیتی را دارا هستند. اولا قرار نیست که شما همه مسوولیت را به عهده گرفته و خوب و بد ماجرا را به تنهایی به دوش بکشید و دوما این که بعد از پذیرش مسوولیت باید به این مساله فکر کنید که در اشتباه ها و یا موفقیت ها چه قدر سهم داشته اید. درواقع مهم است که فرد به شکل کاملا بالغانه وارد ارتباط شده و عاقلانه تصمیم گیری کند. این نکته یادتان باشد که مسوولیت پذیری به معنی به دوش کشیدن بار گناهان، شکست ها، حرف ها و حدیث ها، و غم و غصه به تنهایی نیست. بلکه به معنی پذیرش اتفاقات و تلاش برای تغییر شرایط از وضعیت نامطلوب به وضعیت مناسب و مطلوب است.

۱۹ام شهریور ۱۳۹۷ سورن

سورن پینت: حسین توکلی گفت: بر اساس برنامه زمانی پیش بینی شده، فهرست اسامی پذیرفته شدگان نهایی آزمون سراسری سال ۱۳۹۷ دوره های روزانه و نوبت دوم (شبانه، دانشگاه پیام نور، موسسات آموزش عالی غیرانتفاعی و غیر دولتی، پردیس خودگران، ظرفیت مازاد و دانشگاه فرهنگیان) شامل رشته های تحصیلی با آزمون و رشته های تحصیلی که پذیرش آن ها صرفا بر اساس سوابق تحصیلی صورت می گیرد، تا پایان هفته جاری بر روی سایت سازمان سنجش آموزش کشور قرار خواهد گرفت.

توکلی افزود: تمامی پذیرفته شدگان نهایی آزمون سراسری ۹۷ ضرورت دارد با توجه به اطلاعیه مندرج در این باره که به همراه فهرست اسامی آنان که بر روی سایت سازمان سنجش آموزش کشور قرار می گیرد، ضمن مراجعه به پایگاه اطلاع رسانی دانشگاه و موسسه آموزش عالی ذیربط، از برنامه زمانی و مدارک مورد نیاز اطلاع کسب کرده و برای ثبت نام در زمان مقرر شده به موسسه محل قبولی خود مراجعه نمایند. آزمون سراسری ۹۷ در گروه های آزمایشی علوم انسانی، علوم ریاضی و فنی، هنر، علوم تجربی و زبان های خارجی به ترتیب در صبح و بعدازظهر روزهای پنجشنبه و جمعه ۷ و ۸ تیرماه ۹۷ در ۳۷۵ شهرستان و ۴۷۹ حوزه امتحانی و ۲۲ کشور خارجی و ۲۵ حوزه امتحانی خارج از کشور با حضور یک میلیون و ۱۱ هزار و ۸۲۵ نفر برگزار شد.

۱۸ام شهریور ۱۳۹۷ سورن

سورن پینت: سیدکاظم ملکوتی با اشاره به برنامه ملی پیشگیری از خودکشی گفت: این برنامه به همت وزارت ‏بهداشت در تمام استان‌ها اجرا می‌شود و هدف از آن شناسایی تمام افراد در معرض خودکشی و حمایت از این افراد است. این کار در خانه‌های بهداشت با حضور ‏بهورزان و مراقبان سلامت تا سطح بیمارستان‌ها و متخصصان روانپزشکی انجام می‌شود. در حال حاضر در ۷۰ تا ۸۰ درصد استان‌ها اجرا می‌شود. ‏برنامه دیگری نیز از سال گذشته در ۴ استان کرمانشاه، ایلام، لرستان و آذربایجان غربی آغاز شده است.‏

مشاور برنامه ملی پیشگیری از خودکشی وزارت بهداشت گفت: برنامه دیگر در این راستا مربوط به ثبت آمار خودکشی است. زیرا وقتی ‏آمار دقیق‌ باشد، بهتر می‌توان کار پیشگیری از خودکشی را انجام داد، بر اساس آمار موجود میانگین خودکشی در کشور بین ۵٫۵ تا ۶ در صد هزار نفر در سال است، این آمار ‏در جهان حدود ۱۱ در صد هزار نفر در سال است بنابراین آمار خودکشی در ایران به مراتب کمتر از میانگین جهانی است.

ملکوتی اظهار داشت: اولویت اجرای برنامه پیشگیری از خودکشی چهار استان کرمانشاه، ایلام، لرستان و آذربایجان غربی است که در این استان ها آغاز شده است البته وضعیت این اقدام در شهرستان های این چهار استان متفاوت است و در برخی از این شهرستان ها آمار خودکشی از میانگین کشوری بیشتر است، بنابراین انجام اقدامات پیشگیرانه در این ۴ استان از اهمیت ‏بیشتری برخوردار است.‏

وی درباره عمده‌ترین دلایل خودکشی در کشور گفت: دلایل متعدد و مکمل در این راستا وجود دارد. از جمله این دلایل ‏می‌توان به عوامل اجتماعی مثل بیکاری و مشکلات اقتصادی، عوامل روانی مثل بیماری‌های اعصاب و روان و افسردگی، عوامل ‏خانوادگی شامل اختلافات بین زن و شوهر تازه ازدواج کرده و بین کودکان و والدین، سوء مصرف مواد مخدر و سیگار و الکل اشاره ‏کرد.‏

مشاور برنامه ملی پیشگیری از خودکشی وزارت بهداشت درباره میزان موفقیت برنامه‌های وزارت بهداشت در کاهش ‏خودکشی در کشور گفت: این برنامه در کاهش سرعت خودکشی موفق بوده، اما در کاهش آمار خودکشی موفق نبوده است که علت آن نبود ساختار مناسب و مشکلات دیگر اس که مدیریت آن در اختیار وزارت بهداشت نیست و البته در زمینه آموزش عمومی و شناسایی افراد در معرض خطر خودکشی نیز ضعف‌هایی ‏وجود دارد.‏
عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی ایران ادامه داد: آموزش‌ها و کارهای خوبی برای مراقبان سلامت در راستای پیشگیری از ‏خودکشی انجام می‌شود، اما فکر می‌کنم عملکرد آنچنان که باید موثر نیست. دلایل این موضوع متفاوت است. گاهی افرادی که در ‏معرض خودکشی هستند به علت خجالت و مسائل دیگر به دنبال درمان نمی‌روند. یعنی حتی وقتی افراد در معرض خطر خودکشی شناسایی می‌شوند

نیز باز هم به دنبال درمان نمی‌روند و در واقع مسائل فرهنگی و آموزش‌های عمومی مانع از موفقیت برنامه پیشگیری از ‏خودکشی در کشور است.‏

این روان‌پزشک درباره راه‌کار موفقیت برنامه ملی پیشگیری از خودکشی گفت: اول از همه باید آموزش تمام افراد و البته سازمان‌های ‏موثر اجتماعی در دستور کار قرار بگیرد تا مردم از داشتن بیماری افسردگی یا فکر خودکشی خجالت نکشند و به دنبال درمان باشند. ‏برای این منظور باید رسانه‌ها وارد کار شوند. حتی مسئولان نیز باید تغییر رفتار دهند. ائمه جمعه نیز می‌توانند ماهی یک بار درباره ‏سلامت روان و افسردگی صحبت کنند.‏
ملکوتی ادامه داد: مشکل این‌جاست که ۶۰ درصد مردم از خدمات سلامت روان استفاده نمی‌کنند و در نتیجه عوارض آن بروز پیدا ‏می‌کند. گاهی مدیران مدارس می‌گویند که درباره خودکشی حرف نزنید، زیرا ممکن است دانش آموزان خودکشی کنند. اما این یک باور ‏غلط است که نیاز به اصلاح دارد.‏

مشاور برنامه ملی پیشگیری از خودکشی وزارت بهداشت تاکید کرد: زیرساخت‌هایی مثل خانه‌های بهداشت در روستاها در بسیاری از ‏کشورهای دیگر وجود ندارد باید از این زیرساخت‌ها استفاده مناسب کرد. از طرفی باید توجه کرد که اورژانس اجتماعی با ‏هزینه‌های فراوانی که انجام داده چقدر در این راستا موثر بوده است. بر اساس آخرین تحقیقات متوجه شدیم که میزان رضایت از ‏اورژانس اجتماعی ۱۲۳ حدود ۵ تا ۱۰درصد است.‏

محمد رضا شالبافان، دبیر اجرایی دومین همایش ملی پیشگیری از خودکشی نیز به خبرنگار ایرنا گفت:این همایش ١٨ و ١٩ شهریور همزمان با روز جهانی پیشگیری از خودکشی به همت دانشگاه علوم پزشکی ایران، جمعیت ملی پیشگیری از خودکشی و وزارت بهداشت در سالن همایش های رازی تهران برگزار می شود.

این عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی ایران افزود: هدف اصلی این همایش ایجاد تعامل علمی بین بخش های مختلفی است که در زمینه پیشگیری از خودکشی با نگاه اجتماعی، روان شناختی و پزشکی فعالیت می کنند. این همایش بیش از ٥٠ سخنران علمی در دو بخش خواهد داشت و در پایان روز اول همایش از ساعت ١٨ تا ٢١ با همت دانشجویان پزشکی، یکی از فیلم های معروف مرتبط با موضوع همایش پخش می شود و مورد نقد علمی قرار می گیرد.

شالبافان گفت: همچنین چهار کارگاه توانمندسازی درمانگران و مداخله گران ویژه مسائل روان برای مداخله به هنگام و بهتر برای پیشگیری از خودکشی افراد برای جمعیت های خاص و بیماری های ویژه برگزار می شود.

این روانپزشک گفت: این همایش ویژه روانپزشکان، روان شناسان، پزشکان عمومی، مددکاران اجتماعی، پرستاران و غیره خواهد بود و امیدواریم اثرات مثبتی برای شرکت کنندگان به همراه داشته و در کاهش آمارهای کاهش خودکشی در کشور موثر باشد.

۱۸ام شهریور ۱۳۹۷ سورن

سورن پینت: دکتر مهشید رابطیان فوق تخصص روانپزشکی کودک و نوجوان، درباره اختلال تیک عصبی در بین کودکان گفت: تیک‌های عصبی را حرکاتی ریتمیک، تکرار شونده و غیر ارادی تعریف می کنند که به ۲ صورت حرکتی و صوتی نمود پیدا می کند؛ تیک‌های عصبی را به دو دسته ساده و پیچیده تقسیم می‌کنند.

وی با تاکید بر تشدید بروز تیک‌‌های عصبی بر اثر اضطراب، خستگی و گرما ادامه داد: رفتارهایی مثل صاف کردن گلو، چشمک زدن، شانه انداختن و موارد مشابه آن را تیک‌های ساده و رفتارهایی مثل کشیدن پشت دست به زمین یا تقلید صداهای سگ یا خروس را نوع پیچیده آن می‌نامند.

رابطیان با اشاره به احتمال بیشتر بروز این اختلال در بین پسرها افزود: معمولا شروع تیک‌های عصبیدر سنین پایین و کودکی است؛ به طوری که در بین کودکان شیوع حدود ۱۸ درصدی دارد، اما بیشتر آن‌ها تا دوران نوجوانی خود‌به‌خود برطرف خواهد شد.

این روانپزشک با تاکید به وجود احتمال همراه شدن این بیماری با مشکلاتی چون بیش‌فعالی، وسواس و افسردگی گفت: بیشتر تیک‌های عصبی الگو جابجایی دارند به صورتی که از بالا مثل چشم و شروع شده و کم کم به اجزای پایین‌تر منتقل می‌شود؛ معمولا راهی برای پیشگیری از آن وجود ندارد اما در سنین بزرگسالی خود‌به خود رفع خواهد شد.
 

۱۸ام شهریور ۱۳۹۷ سورن

سورن پینت: امیرعلی علیشاهی روانشناس و مشاور تحصیلی اظهار کرد: کودکان به طور طبیعی مشتاق یادگیری هستند، اما رفتار والدین می‌تواند این اشتیاق را در آن‌ها تضعیف یا تقویت کند.وی با بیان اینکه اگر والدین با تهدید کودک را به تحصیل وادار کنند و با خشونت از او بخواهند که به مدرسه برود یا تکالیف خود را انجام دهد، در این صورت انگیزه کودک تضعیف می‌شود، ادامه داد: چون خشم و تهدید والدین با تحصیل در دوره‌های برای کودک تداعی می‌شود و همان طور که تهدید نفرت آور است، درس خواندن نیز برای بچه‌ها اینگونه نفرت انگیز می‌شود.

تنش‌های خانوادگی اثر خاصی بر کودکان دارد و والدینی که در حضور کودک مشاجره می‌کنند، روحیه و انگیزه کودک خود را در معرض آسیب قرار می‌دهند، همچنین تنبیه کردن کودک به خاطر مدرسه یا تکالیف درسی اثر مخربی بر روی انگیزه او به همراه دارد، خصوصا اگر تنبیه بدنی باشد.

وی با بیان اینکه برای تقویت انگیزه تحصیلی در کودکان راهکارهایی وجود دارد، افزود: تشویق و ترغیب در هر کسی تأثیر مثبت دارد، اما در مورد کودکان تشویق و ترغیب یک اصل بسیار اساسی برای تقویت انگیزه است؛ به طور مثال هر تکلیفی که او انجام می‌دهد او را تحسین کنید، آفرین بگویید و به کارهای او توجه کنید و برایش جایزه بگیرید و به طور کل تلاش های فرزندتان را به طور مستمر تحسین کنید.

یکی از اصول انگیزه آن است که کودک احساس کند برای خود کسی است و می‌تواند از عهده کار خود برآید، برای اینکه فرزند شما احساس شایستگی کند، نقاط و ویژگی‌های مثبت او را برجسته کنید.

وی با بیان اینکه هدف جزء جدانشدنی انگیزه است و در واقع انگیزه تمایل رسیدن به هدف است، تشریح کرد: برای اینکه کودک شما با انگیزه شود، به او کمک کنید که اهداف زندگی خود را انتخاب کند و درس خواندن را راهی برای رسیدن به آن اهداف بداند؛ در این شرایط اگر می‌خواهید درس خواندن هدف او باشد، باید ارزشمندی آن برای کودک ثابت شود تا برای انجام آن اشتیاق و انگیزه پیدا کند.

کودکان در اصل مشتاق دانستن چیزهای تازه هستند، اما اگر درس خواندن راهی برای یادگرفتن چیزهای تازه و ارضای حس کنجکاوی قلمداد شود، کودک به درس خواندن علاقه مند می‌شود. شما سعی کنید سؤالات کودک را به درس او مرتبط سازید و به او تفهیم کنید که بسیاری از ندانسته‌های او در مورد جهان با درس خواندن برطرف می‌شود، اگر فرزند شما نسبت به دانستن مطالب درسی کنجکاو شود، انگیزه‌اش برای درس خواندن افزایش می‌یابد.

وی با بیان اینکه کودکان اغلب در مورد زمان انجام تکلیف درسی جر و بحث و سعی می‌کنند تا حدّ امکان آن را به تأخیر اندازند تا اینکه وقت خواب فرا رسد، تصریح کرد:  در این شرایط والدین آن‌ها را مجبور می‌کنند که هر چه زودتر تکالیف خود را به اتمام برسانند، در حالی که این عمل کاملا نادرست است، در این شرایط والدین می‌توانند با کمی برنامه ریزی به این مشکل برای همیشه خاتمه بدهید. بهترین راه حل این است که تکلیف درسی هم باید در برنامه زندگی فرزندتان جایی داشته باشد و نباید این نکته را بر عهده فرزندتان بگذارید که تصمیم بگیرند چه موقع از شب تکالیف درسی خود را انجام دهد، بلکه شما باید زمان انجام تکالیف درسی را در برنامه روزانه فرزندتان مشخص کنید.

۱۸ام شهریور ۱۳۹۷ سورن

به گزارش تک تایمز،کسانی که زیاد عکس سلفی می گیرند معمولا افرادی خودخواه تلقی می شوند، اما در یک مورد خاص گرفتن چنین عکسی باعث نجات جان یک زن شد.

 زن یادشده بعد از گرفتن عکس سلفی یادشده و بررسی این عکس ها متوجه شرایط غیرعادی ظاهری خود شد.
جانیتا رانچ که در میشیگان آمریکا زندگی می کند، زمانی که عکس های سلفی مذکور را مشاهده کرد متوجه شد نیمی از چهره اش افتاده و دهان وی نیز پیچ و تاب عجیبی دارد.

این زن که می دانست این شرایط ظاهری نشان دهنده احتمال وقوع سکته مغزی است به سرعت خواستار کمک شد. او در سال ۲۰۱۶ نیز یک سکته خفیف مغزی را پشت سر گذارده بود و لذا با یک آمبولانس روانه بیمارستان شد.

در بیمارستان عکس های سلفی این زن توسط پزشکان مورد بررسی قرار گرفت و بررسی این عکس ها در گذر زمان نشان داد که شرایط چهره وی بدتر شده و مشخص شد او شانس آورده که از این طریق متوجه احتمال وقوع سکته مغزی در خود شده است.

گفتنی است برخی از نشانه های قطعی وقوع سکته مغزی در زنان عبارت است از تنگی نفس، تهوع، توهم، سکسکه، تشنج، تغییر ناگهانی رفتاری، تحریک و توهم.

۱۸ام شهریور ۱۳۹۷ سورن

به من احترام نگذارید، کتاب‌هایم را بخوانید
اسلاوی ژیژک سخنران و نویسنده‌ای پرکار است و بیش از همه به بیان نکته‌های نغز و تأمل‌برانگیز دربارۀ سیاست و فرهنگ معاصر شهره است، نکته‌هایی که ظاهراً تمامی ندارند.ژیژک آن‌قدر محبت داشت که از خانه‌اش در لیوبلیانا [پایتخت اسلوونی]، به چندتایی از پرسش‌های من دربارۀ شیوۀ درستِ فهم ایده‌هایش پاسخ دهد. با توجه به این که سبک او این طور است که به موضوعات مختلفی می‌پردازد، در کنار حرف‌هایش فهمیدم که چرا عاشق جوک‌های ناجور است، چرا وظیفۀ فلسفه فاسدکردن جوانان است، و چرا مردی که زمانی خطرناک‌ترین فیلسوف غرب نام داشت حالا هدفی بسیار متعادل‌تر در پیش گرفته است.

مایک بولاژفسکی: بهترین متنی که می‌توان برای فهمیدن آثار شما مطالعه کرد چیست؟
اسلاوی ژیژک: با این که چند کتابی برای فهم این زمینۀ فلسفی وجود دارد، شاید اولین کتابِ دوست و همکارم النکا زوپانچیچ دربارۀ لکان و کانت، با عنوان اخلاقیات امر واقعی،۱ در صدر آن‌ها قرار بگیرد.
اما به این هم بستگی دارد که منظور شما چه نوع نوشته‌ای باشد، چون روشن است که من در حدود یک دهۀ گذشته دو نوع چیز نوشته‌ام: از یک طرف، کتاب‌های فلسفی‌تر هستند، معمولاً دربارۀ هگل، اندیشۀ پسا‌هگلی، هایدگر، رهیافت استعلایی به فلسفه، علوم مغزی، و غیره. از طرف دیگر، آثاری که بیشتر درگیر سیاست هستند. در وهلۀ اول، تصور می‌کنم که کتاب‌های فلسفی‌ام بسیار بهتر هستند. نوشته‌های سیاسی‌ترم مانند شجاعت نومیدی۲، علیه تهدید دوسویه۳، و غیره، اینها چیزهایی هستند که خودم به آن‌ها اعتماد کامل ندارم. فکر می‌کنم این‌ها را فقط برای گفتن چیزهایی می‌نویسم که به نظرم دیگران باید آن‌ها را می‌گفتند. راستش، چرا دیگرانی که حرفه‌ای‌تر هستند این کار را نمی‌کنند؟

دربارۀ کتاب‌های فلسفی، فکر می‌کنم این‌ها دنبالۀ کمتر از هیچ۴ و پس‌روی مطلق۵ باشند. به نظرم این‌ها بیان نهایی موضع فلسفی من تا به اینجاست. حالا دارم تلاش می‌کنم که از آن گذر کنم، چون همیشه وسواس این فکر را داشتم که آن بینش اساسی از دستم گریخت، که آن را فراچنگ نیاوردم. هراس بزرگ من تمام شدن آن کتاب حجیم کمتر از هیچ بود. این کتاب بیشتر از ۱۰۰۰ صفحه است، اما ناگهان بعد از تمام شدنش این ترس بر من غالب شد که آن فکر اساسی را فراچنگ نیاوردم، بنابراین تلاش کردم در پس‌روی مطلق این کار را انجام دهم. اما این کتاب دشوارتر است.

به نظرتان در آثار شما کدام مفهوم بیشتر از همه دچار سوء برداشت شده است؟ فکر می‌کنید چیزی هست که ما خوانندگان نمی‌خواهیم آن را بفهمیم؟

به نظرم نه مفهوم بلکه حوزه‌هایی هستند که درست فهم نشده‌اند. فکر می‌کنم کتاب‌های فلسفی‌ام حتی آن قدر خوانده هم نمی‌شوند، و اغلب فهم درستی از آن‌ها صورت نمی‌گیرد. هدف من به انجام رساندنِ مداخله‌ای بسیار دقیق است. در یک لحظۀ فلسفی بسیار هیجان‌انگیز قرار داریم که در آن رهیافت واسازانه، که به شکل‌های مختلف در دو قرن پیش رایج بوده، به تدریج در حال ناپدیدشدن است. بعد از آن ما -نامش را چه بگذارم- پوزیتیویسم جدید، علوم مغزی، حتی فیزیک کوانتومی را داریم: شیوه‌هایی علمی برای پاسخ‌دادن به پرسش‌های فلسفی. استیون هاوکینگ در یکی از آخرین کتاب‌هایش می‌گوید امروز فلسفه مرده است، علم دارد حتی به پرسش‌های فلسفی نیز وارد می‌شود، و به معنایی حرفش درست بود. امروز، اگر شما بپرسید، جهان ما متناهی است یا نامتناهی؟ نفس ما جاودان است یا نه؟ صاحب اختیار هستیم یا نه؟ مردم برای یافتن پاسخ این پرسش‌ها به زیست‌شناسی تکاملی، علوم مغزی، و مکانیک کوانتومی رو می‌کنند، نه به فلسفه.

با این حساب، بین این دو سوی افراطیِ طیف، آیا جای مناسبی برای فلسفه وجود دارد؟ جایی که نه صرفاً این تأمل واساخت‌گرایانه و تاریخ‌باورانه باشد که می‌پرسد، بافت اجتماعی یا بافت گفتمانی یک اثر چیست، و نه نوعی واقع‌گرایی خام. جایی که می‌گوید اجازه بدهید به واقعیت نگاه کنیم، و الی‌آخر. معمولاً این نکتۀ اساسی موجود در آثار من فهمیده نمی‌شود. لذا، از نظر من، کاملاً خنده‌دار است که اغلب به خاطر یک نوشتۀ واحد از هر دو جناح مورد حمله قرار می‌گیرم و موضع طرف مقابل را به من نسبت می‌دهند. از دید برخی از نظریه‌پردازان گفتمان که پیروِ هابرماس هستند، من یک پوزیتیویست روانکاوِ ساده‌لوح هستم. از نظر دانشمندان مغز هم، هنوز یک متافیزیکدان اروپایی ساده‌لوح یا چنین چیز‌هایی به شمار می‌روم.

اما حالا به بخش جالب ماجرا می‌رسیم. دیده‌ام که در نوشته‌های سیاسی‌ام نیز همین اتفاق می‌افتد. شاید به یاد بیاورید یا به گوشتان خورده باشد که چند ماه پیش با جردن پترسون بحث و جدل مسخره‌ای داشتم. اکثریت طرفداران جردن پترسون که به دو متن کوتاه من واکنش نشان داده‌اند می‌گویند من مثالِ نابِ واساخت‌گرایی، مارکسیسم فرهنگی، و از این قبیل چیزها هستم. چیز واقعاً جالبی که در واکنش‌ها به آثارم وجود دارد این است که برای یک متنِ واحد اغلب از هر دو جناح مورد حمله قرار می‌گیرم. کتاب سیاسی قدیمی من، به بیابان واقعیت خوش آمدید،۶ به نظرم خیلی بامزه است … دوستان عرب من مرا متهم کردند که بیش از حد با صهیونیسم همدلی دارم و برخی از دروغ‌های صهیونیستی را در آن اشاعه می‌دهم و الی‌آخر. یک دوست مصری به من گفت در الاشرم، مهم‌ترین روزنامۀ مصر، تقریباً دو دهه پیش، به من به‌عنوان یکی از کثیف‌ترین تبلیغاتچی‌های صهیونیسم حمله شده است. از طرف دیگر، اورشلیم پست، مهم‌ترین روزنامه دست‌راستی در اسرائیل، به من با این عنوان که خطرناک‌ترین روایت از یهودستیزی جدید را ارائه می‌کنم حمله کرده است.

از این جهت، این چیزی است که به نظرم در واکنش‌ها به آثار من جالب است. به گمانم این نشانه‌ای ناراحت‌کننده است از اینکه مردم واقعاً آن‌ها را نمی‌خوانند و خط استدلالی مرا دنبال نمی‌کنند، فقط دنبال تکه‌های کوتاه و نقل‌قول‌هایی می‌گردند که بتوانند آن‌طور که می‌خواهند آن‌ها را بخوانند. اما از این بابت آدم بدبینی نیستم. اینجا از ژان ‌پل سارتر پیروی می‌کنم، که می‌گفت اگر، به خاطر یک متن واحد، از هر دو جناح به شما حمله شد، به احتمال زیاد، این یکی از اندک شواهد قابل اعتمادی است که نشان می‌دهد شما برحق هستید.

مشکلی در این وضعیت نمی‌بینید؟ منظورم این است که این دو طرف، طرفدارانِ صهیونیسم و مخالفان آن، تلاش می‌کنند تا اجزای گفتمان یا مختصات بحث را سفت و سخت کنند. این که در یک سطحی طرفدار هر کدام از طرفین باشید مشکلی ندارد، اما اتخاذ موضعی سوم کاری بسیار ویرانگر یا مجادله‌انگیز به حساب می‌آید. آیا در این بحث‌ها اسیر شده‌ایم؟
بله، این بحث‌ها اشتباه‌اند، این تز من است…من خشونت را دست‌کم نمی‌گیرم. وسواس من، و فکر کنم این یکی از میراث‌های بزرگ نقد ایدئولوژی در قرن گذشته است، این است که چطور یک قاعده، شعار یا رویه که به نظر می‌رسد فضا را برای آزادی و رهایی بیشتر باز می‌کند، درعین‌حال می‌تواند مورد سوءاستفاده قرار بگیرد یا به طور بالقوه پیامدهای خطرناک داشته باشد. همان‌طور که در جایی دیگر گفته‌ام، من پاسخ‌های روشن برای کسی نمی‌آورم؛ علاقه دارم چیزها را بغرنج و پیچیده کنم. مردم اغلب می‌گویند وقتی شما گیج و سردرگم هستید فیلسوف باید ذهن‌تان را روشن کند. من می‌گویم نه! ما تصور می‌کنیم چیزها را در زندگی روزمره خیلی شفاف و روشن می‌بینیم؛ من آرزویم این است که چیزها را بغرنج کنم.

از جردن پترسون نام بردید، و او تحت تأثیر کارل یونگ است. توضیحی راجع به روانکاوی به طور کلی دارید؟ چون حداقل در ایالات متحده، ما شاید ابتدائاً تحت تأثیر روان‌شناسیِ اگوی آنا فروید باشیم؟ کارل یونگ هم یک‌جورهایی تأثیرگذار است، تا حدی به واسطۀ جنبش عصر جدید …

تأثیر یونگ را دست‌کم نگیرید. در اکثر کشورها، دربارۀ فروید خیلی جدی بحث می‌شود، ولی بیشتر در نقد ادبی، شاید هم در روان‌شناسی، فلسفه، و حلقه‌های نظری. اما آثار یونگ عامه‌پسندتر هستند. کتاب‌هایش پرفروش‌اند. برای مثال، بعد از سقوط کمونیسم در روسیه، اتحاد شوروی سابق، در حالی که کسی فروید را به یاد نداشت، شنیدم که آثار یونگ صدها هزار نسخه فروش کرده، حتی میلیون‌ها نسخه، و از این قسم. و مسلماً، در این مورد، قبول، ما وقت نداریم که وارد جزئیات شویم، ولی اذعان می‌کنم که در این مورد من یک استالینیست کهنه‌پسند هستم. یونگ بیراهه است. یونگ نوعی بازنویسیِ تاریک‌اندیشانۀ عصر جدیدی از فروید است. اما، می‌دانید که، در بحثم با جردن پترسون، وجه یونگی را کاملاً کنار نهاده بودم.

آنجایی که خیلی عصبانی شدم (آن طور که می‌گویند) دلیلش این بود که پترسون ناگهان از نقد من‌هم‌همینطور و سیاست‌های تراجنسیتی به طرزی کاملاً نامشروع به هراس وسواس‌گونۀ خودش از مارکسیسم فرهنگی پرید. خیلی ناگهانی یکی از موضوعات ایدئولوژیکیِ مورد علاقۀ محافظه‌کاران جدید در اروپا را پیش کشید، بدین شرح که بعد از سقوط استالین، بعد از شکست انقلاب در اروپای غربی در دهۀ ۱۹۲۰، یک مرکز کمونیستی مرموز به این نتیجه رسید که ما نمی‌توانیم غرب را مستقیماً نابود کنیم، باید اول آن را از نظر اخلاقی به تباهی بکشیم، یعنی مبادی اخلاقی مسیحی‌اش را نشانه بگیریم، لذا از طریق مکتب فرانکفورت و غیره، این‌ها چپ فرهنگی را درست کردند. و این‌ها کل این پدیده‌ها -فمینیسم افراطی، تراجنسیت‌گرایی، و غیره- را پیامدهای نهایی مارکسیسمِ به اصطلاح فرهنگی می‌دانند و این که قول داده که غرب را نابود کند. به نظر من، این حرف مطلقاً مهمل است و حتی با نگاه واقع‌گرایانه هم دقیق نیست.
خواندن دوبارۀ متن‌های هورکهایمر، آدورنو، و دیگر نام‌های بزرگ مکتب فرانکفورت در وضعیت فعلی جالب است. مثلاً امروز باید آن متن اواخر دهۀ ۱۹۳۰ هورکهایمر با عنوان اقتدار و خانواده را بخوانیم که در آن اصلاً خانوادۀ پدرسالار را محکوم نمی‌کند، بلکه تأکیدش این است که در جامعۀ سرمایه‌داریِ زمانۀ خودش، جامعۀ پدرسالار دچار ابهامات بسیاری است. بله، پدرسالار یک الگوی سرکوب است و غیره، ولی درعین‌حال بدون اقتدار پدرسالارانه، کودک نمی‌تواند جایگاه اخلاقی خودمختاری پیدا کند که به او امکان دهد نوعی خودمختاری اخلاقی را برای مخالفت انتقادی با جامعه به دست آورد. لذا، برای هورکهایمر و آدورنوی متأخر، مسائل روشن‌اند. جامعه‌ای بدون اقتدار پدرسالارانه جامعه‌ای است از دسته‌های جوانان خلافکار، جوانانی که ارزش‌های همقطاران خودشان را بسط می‌دهند، کسانی که نمی‌توانند موضعی انتقادی نسبت به جامعه بگیرند، و غیره. بی‌دقتی نهفته در این بازنمایی، که هراس از مارکسیسم فرهنگی را ترسیم می‌کند، خنده‌دار است.

دیدگاه من در این مورد کاملاً برعکس است. چیزی که کسانی مثل جردن پترسون به آن مارکسیسم فرهنگی می‌گویند دقیقاً، چنان که با اندکی پرخاش نیز آن را بیان کرده‌ام، یکی از آخرین دفاعیه‌های بورژوازی در برابر مارکسیسم است. رادیکال است، اما به طرزی اشتباه. نمی‌گویم برنی سندرز مارکسیست است. با استانداردهای نیم‌قرن قبل او فقط یک میانه‌روِ نسبی است، اما احتمالاً اولین آمریکایی سوسیال دموکرات جدی در چند دهۀ گذشته است. اما توجه کردید که چطور بلافاصله کارش با افراد تراجنسیتی و من‌هم‌همینطور به منازعه کشید؟ یک‌بار او در بیانیه‌ای مشهور گفت -من هم به همین دلیل او را دوست دارم- که برای یک زن کافی نیست که بگوید من لاتین‌تبارم، به من رأی بدهید. ما باید درعین‌حال بپرسیم خب، خیلی عالی است، اما برنامۀ شما چیست؟ فقط به خاطر گفتن همین جمله او را متهم کردند که طرفدار برتری نژادی سفیدپوستان است. به همین دلیل است که من فکر می‌کنم این چپِ به اصطلاح فرهنگی یکی از مقصران اصلی شکست دموکراسی است، هزینه‌ای که چپ‌های لیبرال برای وسواس‌شان به این امور فرهنگی پرداخت کرده‌اند. خدای من، یک سال و نیم پیش را به یاد می‌آورید، اگر نیویورک تایمز را باز می‌کردید، تصور می‌کردید مشکل اصلی این است که چه جور توالتی باید داشته باشیم. بعد ترامپ نصیب‌مان شد.

ممکن است راجع به سبک خودتان توضیحی بدهید؟ از جاهای مختلف شنیده‌ام که خیلی راحت نیستید که مثل یک روشنفکر مرجع با شما برخورد شود، یک نوع شخصیت پدرگونه. جوک‌های ناجور را داریم، و این که گفته‌اید عنوان‌های رسمی مثل استاد ژیژک را دوست ندارید.

ولی من کارم را جدی می‌گیرم. نمی‌خواهم با من با احترام برخورد شود، چون فکر می‌کنم همیشه یک نوع پرخاش در احترام نهفته است. دست‌کم در جهان من -البته شاید من در جهان اشتباهی زندگی می‌کنم- این نوع احترام همیشه با نوعی ظرافت گویای این است که شما کار آن طرف را اصلاً جدی نمی‌گیرید. نمی‌خواهم به عنوان یک فرد به من احترام بگذارند. برای من مهم نیست که من را چطور صدا می‌کنید، اسلاوی یا روانی، یا هر چیز دیگری. من می‌خواهم روی آثارم تمرکز کنید.
اینجا یک حالت دوگانه‌ای وجود دارد. می‌دانید کجا می‌توانید مچ من را بگیرید؟ از یک طرف، حرفم این است که می‌خواهم روی آثار من متمرکز شوید. اما در آثار من و احتمالاً حتی در سخنرانی‌ها، آشکارا نوعی وسواس و اجبار دارم که کارم سرگرم‌کننده باشد و توجهات را جلب کند. پس بله، من یک مشکلی دارم. به همین دلیل است که نوشتن را بسیار بیشتر از سخنرانی و گفت‌وگو دوست دارم. چون در نوشتن، شما می‌توانید روی آنچه نوشته راجع به آن است تمرکز کنید. و یک حرفی بزنم که تعجب کنید. بهترین درسی که در دهه‌های گذشته گرفته‌ام این است که کتاب‌های فلسفی‌ام، که تصور می‌شود خوانده نمی‌شوند، و زیادی طولانی‌اند، و زیادی دشوارند، اغلب بهتر از کتاب‌های سیاسی‌ام فروش می‌کنند. جالب نیست؟
درسی که باید بگیریم این است که مردم را دست‌کم نگیریم. مهم نیست که یک مشت آدم بدبین چه می‌گویند، این که مردم احمق‌اند، باید کتاب‌های کوتاه بنویسی، فقط گزارش کن یا پیشنهاد عملی بده؛ نه. هنوز هم یک عامۀ اهل فکر جدی دور و بر ما حضور دارد. این چیزی است که به من امید می‌دهد.

همیشه انتظار داریم روشنفکران وقتی در بین مردم ظاهر می‌شوند یک جور جدیت داشته باشند، و مسلماً در شما از این چیزها خبری نیست، و شاید حتی این تصویر را خراب کنید. آیا این تأثیرگذاریِ شما را محدود نمی‌کند؟

بله، با شما موافقم. نکتۀ جالبی است. تا حدی می‌توانید بگویید که آنچه بعضی‌ها شهرت من به حساب می‌آورند در واقع استدلال ظریفی علیه خود من است. مردم می‌گویند، بامزه است، برو به حرف‌هایش گوش بده، اما خیلی او را جدی نگیر.و این گاهی ناراحتم می‌کند، چون مردم خیلی وقت‌ها توجه ندارند که چه می‌خواهم بگویم. برای مثال، در این مورد واقعاً به حد جنون رسیدم، منظورم نقدِ جان گری دربارۀ کمتر از هیچ در نیویورک ریویو آو بوکز است، شاید آن را دیده باشید. کمتر از هیچ یک کتاب پیچیده دربارۀ هگل است. این را با برخی از دوستانم که فقط نقد گری را خوانده بودند امتحان کردم. از آن‌ها پرسیدم چه برداشتی از کتاب دارید؟ پرسیدم ادعای من در آن کتاب چیست؟ هیچ ایده‌ای نداشتند. آن نقد فقط روی برخی جزئیات دست گذاشته بود که از نظر سیاسی مسئله‌برانگیز و رادیکال بودند. اما خدایا، من یک کتاب راجع به هگل نوشته‌ام. حرفم در آن چیست؟ اصلاً کسی به این توجه نکرده بود. اما از طرف دیگر، فکر می‌کنم نباید اینجا زیاد گلایه کنم، چون، می‌دانید که، این اتفاق برای فیلسوفان می‌افتد. برای هایدگر این اتفاق افتاد، برای مکتب فرانکفورت، برای لکان، و غیره. فقط باید این واقعیت را پذیرفت و گذشت. فیلسوفان اصلاً برای این وجود دارند که در اغلب موارد بد فهمیده شوند.

آیا وجه تاریک آثار شما در فیلم‌هایتان بیشتر جاری نیست، راهنمای منحرفان به …؟۷

هیچ وقت راجع به این فکر نکرده بودم، اما می‌توانم راز دیگری را برای شما بازگو کنم؟ سوفی فینس بسیار به من محبت دارد و ما این دو فیلم را با هم کار کردیم، اما آیا می‌دانید که من از ساختن آن‌ها نفرت داشتم؟ برای من اجراکردن جلوی دوربین مثل کابوس است، به‌ویژه که مثل یک بازیگر با من برخورد شود. مثلاً یک بار داشتم فی‌البداهه ۲۰ دقیقه حرف می‌زدم و بعد سوفی فینس به من گفت، عالی بود اسلاوی، اما صدا مشکل داشت. ممکن است دوباره اجرایش کنی؟سوفی دوست من است اما در آن لحظه آماده بودم که گردنش را بزنم! می‌دانی، آخر این صدای لعنتی چه اهمیتی دارد، خدایا. با موفقیت یک خط فکری را بسط داده بودم؛ داشتم بداهه می‌گفتم؛ بازی نمی‌کردم که از روی متن بخوانم، و حالا بیا برگرد عقب و دوباره اجرایش کن؟ کابوس بود.

اما همان لحن در فیلم‌ها جریان دارد. انگار این فیلم‌ها بدشگون باشند.

درست می‌گویید، و می‌دانید نکتۀ مهم اینجا چیست؟ این شاید به قول امروزی‌ها یکی از قمارهای وجودی آثار من باشد. برای این که یک چپ رادیکال باشی، لازم نیست مثل یک خوش‌بین احمق به نظر برسی، مثلاً بگویی اگر به خاطر سرمایه‌داری و سرکوب نبود، مردم شاد بودند، و ما یک جامعۀ جدید می‌ساختیم، و از این حرف‌ها. نه! در آخرین کتاب نظری‌ام، هرزگی امر تهی۸، صراحتاً سراغ این می‌روم که چطور در سطوح مختلف اگر چیزی شبیه به کمونیسم وجود می‌داشت، احتمالاً مردم خیلی ناشادتر بودند. زندگی خیلی بیشتر تراژیک می‌شد. به نظرم نباید شادی و این مقولات روانی را با سیاست ترقی‌خواه اشتباه بگیریم.
در مجلۀ اینترنتی فیلوسوفیکال سالون مطلبی در نقد مطالعات شادی منتشر کرده‌ام، و در آنجا تا آخر ماجرا رفته‌ام. گفته‌ام که شادی مقوله‌ای اخلاقی نیست؛ مقوله‌ای سازشگرانه است. برای این که شاد باشید باید متظاهر و احمق باشید. در این مورد دیدگاهم دائماً در حال منفی‌تر شدن است. تصور می‌کنم -اگر بتوانم از این مقولۀ گزافه‌گویانه استفاده کنم- خلاقیت چیزی است که شما را شاد نخواهد کرد. خلاقیت بسیار هراسناک و دردآور است. در مورد عشق نیز همین طور است: هیچ عشق شادمانه‌ای وجود ندارد، نه به این معنا که عشق همیشه اشتباه از آب درمی‌آید، بلکه اگر فقط به یاد آورید که با چه شور و احساسی گرفتار عشق می‌شوید، خدایا، آرامش کل زندگی شما نابود می‌شود؛ همه چیز از تعادل خارج می‌شود، و این شدت است که اهمیت دارد. هیچ چیزِ شادی در آن نیست.

شما در هرزگی امر تهی نوشته‌اید: «تنها هیستریْ دانش جدید ایجاد می‌کند، بر خلاف درس‌های دانشگاه، که صرفاً دانش را بازتولید می‌کنند.» با نظر به آنچه شما در آثارتان تلاش می‌کنید بدان برسید، چطور باید این جمله را بفهمیم؟

این البته حرف جدیدی نیست که من گفته باشم. من صرفاً حرف لکان را در آنجا بازگو کرده‌ام، و البته فروید را. آنجا، اگر درست به خاطر داشته باشید، هدف حمله به انحراف است. خصومت قدیمی من با می ۶۸، جایی که ایده این است که منحرفان رادیکال هستند. آن‌ها حتی از فروید نقل‌قول می‌کنند، کسی که نوشته است هیستریک‌ها مبهم هستند، چون فقط ارباب را با یک دعوت مخفیانه از اربابی جدید و اصیل‌تر برمی‌انگیزند، در حالی که منحرفان تا آخر ماجرا پیش می‌روند. و در اینجا فکر کنم باید کاملاً مختصات را تغییر دهیم. نه! منحرفان سازندگان قدرت هستند. هر قدرتی نیاز به یک منحرفِ مخفیِ زیرزمینی و محرمانه دارد.

اما حالا ترامپ را داریم، و ترامپ در سمت انحراف قرار دارد، نه؟ انگار از در هم شکستن هنجارها لذت می‌برد.

تا حدی بله. به نظر من چه کسی نشان بیماری ترامپ است؟ استیو بنن. اگر به پیشنهادهای اقتصادی او نگاه کنید، چیزی می‌گوید که معمولاً به چپ‌ها نسبت داده می‌شود و هیچ سوسیال دموکراسی‌ای امروز جرئت انجام دادن آن را ندارد: مالیات‌ها را تا ۵۰٪ برای ثروتمندان، تأسیسات دولتی بزرگ، و غیره بالا ببرید. و این تراژدی کلی زمانۀ ماست، این که چپ‌های میانه‌رو به چپ فرهنگی تبدیل شده‌اند و راست‌های پوپولیست حتی بر بسیاری از بن‌مایه‌های سوسیال دموکراسی قدیم نیز تسلط پیدا کرده‌اند. سوسیال دموکراسی در اروپا، حتی بیشتر از ایالات متحده، در حال از میان رفتن است. به این دلیل است که فکر می‌کنم کسانی مثل برنی سندرز مهم هستند.
همان طور که برخی مشاهده‌گران اهل فکر نوشته‌اند، سندرز توانست افراد زیادی را به سمت چپ بسیج کند که در نبود او به ترامپ رأی می‌دادند. اما از طرف دیگر، وقتی در مورد ترامپ به عنوان یک منحرف سؤال می‌کنید، بله، با شما موافقم، به ویژه در این معنا -در این مورد من یک اخلاق‌گرای کلاسیک هستم. از نظر من شعار جدید چپ‌ها باید این می‌شد: «ما اکثریتِ اخلاق‌مدار هستیم.» منظورم این است: به سخنرانی‌های ترامپ نگاه کنید و این که چطور سطح گفتمان عمومی تنزل پیدا کرده است. چیزهایی که او در فضای عمومی می‌گوید دو یا سه دهه قبل قابل تصور هم نبودند. و فقط هم در ایالات متحده این طور نیست. ما در اروپا هم وضع بهتری نداریم. واقعاً فکر می‌کنم در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که باید به آن دوران پسرفت ایدئولوژیک گفت. تاریخ همیشه پیشرفت نمی‌کند. این کاری است که هیتلر با فاشیسم انجام داد. چیزهایی که پیش از این هم بخشی از فضای عمومی بودند اما به گفت‌وگوهای احمقانه در کافه‌تریاهای کوچک محدود می‌شدند که در آن‌ها فقط از چیزهای زشت و قبیح حرف زده می‌شد، حالا بخشی از گفتمان عمومی شده‌اند. مجدداً در اروپا نیز وضع همین است.

بسیار خب، برگردیم به این که «فقط هیستری دانش جدید ایجاد می‌کند…»

یادتان هست هیستری چه بود؟ اگر ساده‌اش کنم، از یک منظر روانکاوانه، جامعه به شما یک هویت اعطا می‌کند. شما یک معلم هستید، یک استاد، یک زن، یک مادر، یک فمینیست، هر چیزی. ژست اصلی آدم هیستریک این است که پرسشی طرح می‌کند و دربارۀ هویتش شک می‌کند. «شما می‌گویید من این هستم، اما چرا من این هستم؟ چه چیزی از من این را ساخته است؟» فمینیسم با این پرسش هیستریک آغاز می‌شود. ایدئولوژی پدرسالارانۀ مذکرْ زنان را محدود به یک جایگاه و هویت مشخص می‌سازد، و شما می‌پرسید، «آیا من واقعاً آن هستم؟» یا اگر سؤال قدیمیِ ژولیت در رومئو و ژولیت را بخواهیم بپرسیم: «من آن اسم هستم؟» اصلاً «چرا من آن هستم؟» لذا هیستری عبارت است از این شکاکیت بنیادین نسبت به هویت خودتان.
مردم اغلب مرا بر مبنای طغیان‌ها و غضب‌هایی که دارم آدمی هیستریک می‌شناسند. بسیار خب، چه مشکلی دارد؟ من هیستریک هستم. اما می‌دانید چه چیزی به من امید می‌دهد؟ لکان به زیبایی هگل را «le plus sublime des hysteriques»، والاترینِ همۀ هیستریک‌ها، توصیف می‌کند، چون دیالکتیک دقیقاً همین خود‌پرسشگریِ بازاندیشانه است، به پرسش‌کشیدن هر موضعی. برای همین بود که هگل از بُعد زنانه آگاهی داشت. در خوانشی که از آنتیگونه دارد، می‌گوید زنْ آیرونیِ ازلیِ تاریخِ بشر است، دقیقاً به واسطۀ همین پرسش‌های آیرونیک. من دو بار این را تجربه کرده‌ام -این تفاوت جنسیْ بدوی است، اما فکر می‌کنم لحظه‌ای از حقیقت در اینجا وجود دارد- که وقتی با زنی حرف می‌زنم، گاهی اوقات درگیر تأملات خودم می‌شوم و به ناگهان می‌بینم که گرفتار بازیِ جدی‌گرفتنِ بیش‌ازحدِ خودم شده‌ام. و بعد در آن زن، که شریک گفت‌وگویم است، نوعی زل‌زدن تمسخرآمیز بی‌صدا می‌بینم -مثل این که «این چه مزخرفی است که به من می‌گویی؟» نه آیرونی سبعانۀ مستقیم، بلکه فقط نوعی زل‌زدنِ بی‌صدا که من را نابود می‌کند.

گاهی در نقد آثار شما گفته‌اند که نظام‌مند نیستند. آیا عمداً این کار را می‌کنید؟ پیش‌تر گفتید که به عنوان فیلسوف، آنچه تلاش می‌کنید انجام دهید روشن ساختن امور نیست، بلکه مسئله‌دار کردنِ بیشتر امور است.

در‌عین‌حال، باید بگویم که هرچند استفاده از جوک و قصه را دوست دارم، واقعاً تلاش می‌کنم که چیزها را شفاف بیان کنم. اما در این مورد همراهان خوبی دارم. مثلاً پدیدارشناسی روح هگل را در نظر بگیرید، که احتمالاً بزرگ‌ترین اثر فلسفی در تمام دوران‌هاست. اغلب به آن هم همین ایراد را می‌گیرند: روشن نیست موضع هگل چیست، انگار هر لحظه از این موضع به آن موضع می‌پرد، به شکلی آیرونیک مواضع خودش را تخریب می‌کند، و از این قسم. به نوعی، از همان آغاز، از پرسشگری‌های سقراطی، فلسفه همین‌طور بوده است. بدون این به پرسش‌کشیدنِ هیستریکِ مرجعیت، هیچ فلسفه‌ای در کار نخواهد بود، و به همین دلیل، چنان که دوستم آلن بدیو گفته است، تصادفی نیست که سقراط برای فاسد کردن جوانان محکوم به مرگ می‌شود. فلسفه از همان آغاز این کار را می‌کرده است. بهترین تعریف فلسفه فاسد کردن جوانان است، به این معنا که آن‌ها را از خواب جهان‌بینی جزم‌اندیشانۀ موجود بیدار می‌کند. این فاسدسازی امروزه پیچیده‌تر است، چون تردید دائمی در خویشتن، پرسشگری، و آیرونی به نگرش غالب تبدیل شده است. امروزه، ایدئولوژی رسمی به شما نمی‌گوید یک مسیحی مؤمن باش، بلکه یک‌جور آرمان پسامدرنیستی ارائه می‌کند، با خودت صادق باش، خودت را تغییر بده، خودت را از نو بساز، در همه چیز تردید کن. لذا در حال حاضر راه ما برای فاسد کردن جوانان پیچیده‌تر شده است.

اغلب شما را یک متفکر بسیار جنجال‌برانگیز توصیف می‌کنند، اما به نظرم در این امر اغراق شده است. آیا خودتان فکر می‌کنید در واقع اصلاً جنجالی نیستید؟

ژیژک: به نکتۀ واقعاً خوبی اشاره کردید. واقعاً آن را می‌پسندم. همیشه در حال صحبت کردن با کسانی هستم که مدعی‌اند :تو خودت می‌دانی که حرفت بی‌ربط است، امکان ندارد این حرف را جدی زده باشی. هر وقت چیزهایی مثل این می‌گویند، بلافاصله بحثم را به نحوی که کاملاً برای فهم عرفی قابل درک باشد توضیح می‌دهم، و هیچ حرف انقلابی یا بزرگی نمی‌زنم. من می‌گویم امروز به یک سیاست اندکی رادیکال‌تر احتیاج داریم، اما شبیه همین سوسیال دموکراسی. من به شدت مخالف همۀ این ایده‌های علیه خیر و شرِ نیچه‌ای هستم. طرفدار یک جور اخلاق عمومی هستم. در این هیچ جنجالِ بزرگی وجود ندارد.
حتی در فلسفه، مدعی نیستم که چیز عمیقاً جدیدی را به میدان آورده‌ام. صرفاً تلاش می‌کنم آنچه قبلاً در هگل دیده‌ام را توضیح دهم. اما مطلب دیگری را هم بگویم که در کلام شما آن را می‌پسندیدم، و شاید امید پنهان من باشد. آیا می‌دانید که همۀ گسست‌های بزرگ یا اکثر آن‌ها در تاریخ اندیشه نوعی بازگشت به یک منشأ اولیه بوده‌اند؟ همیشه در این مورد مارتین لوتر را ذکر می‌کنم. هدف او این نبود که انقلاب به پا کند؛ او می‌خواست به پیام راستین مسیح بازگردد، علیه پاپ و غیره. بدین طریق، او یکی از بزرگ‌ترین انقلاب‌های فکری را به انجام رساند که در آن همه چیز تغییر کرد. فکر می‌کنم، به طرزی تناقض‌آمیز، این نوعی توهم ضروری است. برای انجام دادن کاری واقعاً جدید، شاید ضروری است این توهم را داشته باشید که واقعاً در حال بازگشت به یک گذشتۀ اصیل‌تر هستید. باید به اشتباه تصور کنید که در گذشته چنین چیزی بوده است. و مثال نهایی‌اش را این می‌دانم: همان‌طور که بسیاری کسان متوجه شده‌اند، روشن است که وقتی ژاک لکان دربارۀ بازگشت به فروید حرف می‌زند، خب، این فروید تا حد زیادی چیزی است که او در فروید بازکشف کرده است، اما مهم‌تر شکاف‌هایی است که او در فروید دیده و آن‌ها را پر کرده است. هرگز نباید فراموش کنیم که لکان، کسی که همه چیز را به هم می‌آمیزد و انقلابی در روان‌کاوی پدید می‌آورد، خودش را صرفاً کسی می‌داند که به فروید بازگشته است. این ایده را برای همین دوست دارم. به نظر من، انقلاب‌های واقعی یک وجه محافظه‌کارانه دارند.
مثال دیگری بزنم که شاید خوشتان بیاید. در ابتدای مدرنیته، همۀ رادیکال‌ها، تجربه‌گراها، یا هر کسی، اصلاً متوجه مدرنیته نشدند. یکی از کسانی که واقعاً متوجه شد که مدرنیته چیست بلیز پاسکال بود. اما مسئلۀ او این نبود که بیاییم راهمان را از گذشته جدا کنیم، بلکه دقیقاً مسئله‌اش این بود که چطور در وضعیت جدیدِ علم و مدرنیته می‌توان یک مسیحی راست‌کیش باقی ماند. بنابراین، او بسیار بهتر از همۀ آن شیفتگان تجربه و علم فهمیده بود که چه چیزی با علم مدرن در حال ظهور است. آنچه شاید حرکتی محافظه‌کارانه به نظر آید به شما امکان می‌دهد چیزهایی را ببینید که شاید دیگران نبینند.
مثال دیگری که همیشه من را مجذوب خودش می‌کند گذار از سینمای صامت به سینمای غیرصامت است. کسانی که بی‌اختیار در برابر این گذار مقاومت می‌کردند -از آوانگاردهای روس تا چارلی چاپلین- ابعاد ناشناختۀ آنچه در حال وقوع بود را خیلی بهتر درک می‌کردند. همان طور که در کتابم این مطلب را بسط داده‌ام، چاپلین تقریباً ۱۰ سال در مقابل ساختن یک فیلم کاملاً غیرصامت مقاومت کرد، نه؟ یک فیلم اولیه که در آن صدا حضور دارد، روشنایی‌های شهر (۱۹۳۱)، فقط از موسیقی استفاده می‌کند. بعد در عصر جدید (۱۹۳۶)، صدا و صحبت آدم‌ها را می‌شنوید، اما این صدا همیشه بخشی از روایت است. برای مثال، صدای حرف زدن آدم‌ها را وقتی می‌شنوید که از رادیویی که در فیلم نشان داده شده پخش می‌شود. تنها در دیکتاتور بزرگ (۱۹۴۰) است که بازیگران حرف می‌زنند. اما صدای چه کسی را می‌شنوید؟ هیتلر، با آن فریادهای وحشیانه. لذا چاپلین به عنوان یک محافظه‌کار این بُعد تهدیدکننده، هراس‌آور، و ضد ثباتِ صدا را می‌دید، در حالی که آن طرفداران پخمۀ سینمای غیرصامت این موقعیت را با نوعی واقع‌بینی احمقانه درک می‌کردند، چه خوب، حالا که صدا هم داریم، می‌توانیم واقعیت را به شیوه‌ای قانع‌کننده‌تر و واقع‌گرایانه‌تر بازتولید کنیم.
برای همین است که کسی مثل ری کرزویل را دوست ندارم. در تصوری که او از تکینگی دارد، چیزی جا افتاده است. خیلی ساده است، درست، بله، ما همه به بخشی از تکینگی تبدیل خواهیم شد. او حتی به پرسش‌های کلیدی هم نمی‌پردازد: این اتفاق بر هویت ما چه تغییراتی را تحمیل می‌کند؟ جدی نیست. او فکر می‌کند همۀ این چیزهای بزرگ رخ خواهند داد، اما ما باز همان انسان‌های سابق خواهیم ماند، فقط با توانایی‌های اضافی.
پی‌نوشت‌ها:
• این مطلب گزيده شده از گفت‌وگویی با اسلاوی ژیژک است كه در وب‌سایت جی‌استور دیلی منتشر شده و وب‌سایت ترجمان آن را با ترجمۀ ابراهیم باسط منتشر کرده است.
••مایک بولاژفسکی (Mike Bulajewski) نویسنده و روزنامه‌نگاری ساکن سیاتل است که به روانکاوی، فلسفه، تکنولوژی و طراحی علاقه دارد. نوشته‌های او در گاردین، مدیا و دیگر نشریات به انتشار رسیده است.

[۱] Alenka Zupančič, Ethics of the Real: Kant and Lacan. London: Verso, 2000)
[۲] The Courage of Hopelessness
[۳] Against the Double Blackmail
[۴] Less Than Nothing
[۵] Absolute Recoil
[۶] Welcome to the Desert of the Real. London: Verso, 2002
[۷] the Pervert’s Guide to
[۸] Incontinence of the Void